ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٥٦٤ - باب ٢٨ آنچه از حضرت رضا
نكن و از پنجمى فرار كن.
فردا صبح، حركت كرد و در راه به كوهى سياه و بزرگ برخورد كرد، ايستاد و گفت: پروردگارم- عزّ و جلّ- مرا امر فرموده كه اين را بخورم و (از اين فرمان) متحيّر ماند، سپس با خود گفت: پروردگارم جلّ جلاله مرا به چيزى امر ميكند كه توان آن را داشته باشم. آنگاه بطرف آن حركت كرد كه آن را بخورد، و هر قدر كه به آن نزديك مىشد، كوه كوچكتر ميگرديد تا به آن رسيد و آن را به اندازه يك لقمه يافت، آن را خورد و از هر غذايى لذيذتر يافت.
سپس حركت كرد و تشتى از طلا يافت و گفت: پروردگارم مرا امر فرموده كه اين را پنهان كنم، حفرهاى حفر كرد و تشت را درون آن قرار داد و خاك بر آن ريخت و حركت كرد، پشت سر خود را نگاه كرد و متوجّه شد كه تشت نمايان شده است، با خود گفت: من، كارى را كه پروردگارم دستور داده بود، انجام دادم، آنگاه براه خود ادامه داد و پرندهاى ديد كه عقابى در پى اوست، پرنده اطراف آن پيامبر مىچرخيد، پيامبر با خود گفت: پروردگارم- عزّ و جلّ- مرا امر فرموده كه اين را بپذيرم، پس آستين خود را باز كرد و پرنده داخل آن شد، عقاب گفت: صيدم را كه چند روز است در پى آن هستم گرفتى؟! گفت: