ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٤٣١ - باب ١٨ سخنان حضرت رضا
افتاد. دوباره قرعهكشى كرد، باز به نام عبد اللَّه افتاد، براى بار سوم قرعه كشيد، اين بار نيز نام عبد اللَّه درآمد، عبد المطّلب او را گرفت و زندانى كرد و تصميم گرفت او را قربانى كند.
قريش همگى جمع شدند و او را از اين كار بازداشتند، زنان عبد المطّلب نيز همه گريه و شيون كنان، گرد آمدند، عاتكه دختر عبد المطّلب گفت: بين خود و خداوند عزّ و جلّ در مورد قتل فرزندت، عذر بخواه و خود را معذور بدار.
عبد المطّلب گفت: چگونه؟ تو كه عاقل و كامل هستى! عاتكه گفت: بين پسرت و شترانت كه در محدوده حرم هستند، قرعه بيانداز، و آنقدر بر تعداد آنها بيفزا تا پروردگارت راضى شود و قرعه به نام آن شتران بيفتد، عبد المطّلب به دنبال شتران فرستاد، آنها را حاضر كردند، ده شتر را از ميان آنان جدا كرد بين آنها و عبد اللَّه قرعه انداخت، قرعه بنام عبد اللَّه افتاد، و همين طور ده شتر، ده شتر اضافه مىكرد ولى قرعه به نام عبد اللَّه مىافتاد، تا اينكه تعداد شتران به صد رسيد كه اين بار قرعه به نام شتران افتاد، قرشيان از شدّت فرح و سرور صدا به تكبير بلند كردند، بگونهاى كه كوههاى تهامه لرزيد، عبد المطّلب گفت: نه،