ترجمه عيون أخبار الرضا شيخ صدوق - غفاري، علي اکبر؛ مستفيد، حميد رضا - الصفحة ٢١٩ - باب ٩ ساداتى را كه گويند هارون پس از مسموم ساختن امام كاظم
چشمانش پر از اشك شد و گريست.
بعد از اينكه از غذا خوردنش فارغ شد گفتم: چه چيز باعث شد گريه كنيد؟ گفت: زمانى كه هارون در طوس بود، شبى، غلامى را فرستاده مرا فراخواند. وقتى بر او وارد شدم، در مقابلش، شمعى روشن و شمشيرى سبز كه از غلاف در آمده بود ديدم، و در مقابلش نيز خادمى ايستاده بود، وقتى در حضورش ايستادم، سربرآورد و بمن خطاب كرد و گفت: تا چه حدّى از أمير المؤمنين اطاعت مىكنى؟ گفتم: با جان و مال در خدمتم. سر بزير افكند و اجازه داد، من بمنزلم بازگردم، هنوز مدّت كمى از برگشتنم به منزل نگذشته بود كه همان فرستاده قبلى نزد من آمد و گفت: أمير تو را فرا خوانده است، با خود گفتم: ديگر كارم تمام است و مىترسيدم كه مبادا قصد كشتنم را داشته و احتمالا دفعه گذشته، از من خجالت كشيده است، به حضورش رفتم، گفت: تا چه حدّ از أمير المؤمنين اطاعت مىكنى؟ گفتم: با جان و مال و زن و فرزند، خنديد و به من اجازه بازگشت داد، همين كه به خانه داخل شدم، همان فرستاده