ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٦١ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
پس فرمود: سپاس خداى را اگر روزى من شده بود خورده بودم (چنين قسمت شده كه من تشنه باشم) در همين حال فرستاده ابن زياد از قصر بيرون آمد و دستور داد او را وارد قصر كنند، مسلم چون بقصر درآمد بعنوان امير بودن بابن زياد سلام نكرد، يكى از پاسبانان گفت: چرا بر امير سلام نكردى؟ فرمود:
اگر بخواهد مرا بكشد چه سلامى باو بكنم، و اگر نخواهد مرا بكشد پس از اين سلام من بر او بسيار خواهد بود، ابن زياد باو گفت: بجان خودم سوگند كشته خواهى شد، مسلم فرمود: مرا خواهى كشت؟
گفت: آرى، فرمود، پس بگذار من ببرخى از مردم خود وصيت كنم، گفت: چنان كن، پس مسلم نگاهى به همنشينان عبيد اللَّه كرده ديد در ميان ايشان عمر بن سعد ابى وقاص نشسته است، فرمود: اى عمر همانا ميان من و تو پيوند خويشى هست و من اكنون حاجتى بسوى تو دارم و بر تو لازم است حاجت مرا روا سازى (و وصيت مرا بپذيرى) و آن وصيت پنهانى است، عمر از شنيدن وصيت مسلم سرباز زد، عبيد اللَّه باو گفت: چرا از پذيرفتن وصيت پسر عمويت امتناع ميورزى؟ پس عمر برخاست و با مسلم بكنارى از مجلس آمد و در گوشه نشست كه ابن زياد هر دو را ميديد، پس مسلم باو فرمود: همانا در شهر كوفه من قرضى دارم كه از هنگامى كه وارد اين شهر شدم آن را بقرض گرفتهام و آن هفتصد درهم است، پس زره و شمشير مرا بفروش و بدهى مزبور را بپرداز، و چون كشته شدم بدن مرا از ابن زياد بگير و دفن كن، و كسى بنزد حسين ٧ بفرست كه او را (از اين سفر) باز گرداند، زيرا من باو نوشته و آگاهش ساختهام كه مردم با او هستند، و چنين پندارم كه او در راه است، عمر پيش ابن زياد آمده (و براى اينكه ابن زياد باو بدگمان نشود) گفت: اى امير ميدانى چه سفارش و وصيتى بمن كرد؟ چنين و چنان گفت (و هر چه مسلم باو گفته بود همه را پيش ابن زياد بازگو كرد) ابن زياد باو گفت: شخص امين خيانت نميكند ولى گاهى