ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤٨ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
مىبينم، و بازويم محكم و ياورانم بسيار است! بخدا اگر من جز يكتن نباشم و ياورى نداشته باشم او را بشما نسپارم تا در راه او بميرم، مسلم شروع كرد او را بسوگند دادن و او ميگفت: بخدا هرگز او را بابن زياد نسپارم، ابن زياد اين سخن را شنيد گفت: او را نزديك من آريد، او را بنزديك ابن زياد بردند، ابن زياد گفت: يا بايد او را پيش من آرى يا گردنت را خواهم زد، هانى گفت: در اين هنگام بخدا شمشيرهاى برنده در اطراف خانه تو بسيار شود (و مردم زيادى بيارى من بجنگ با تو بر خيزند)؟ ابن زياد گفت: واى بر تو مرا بشمشيرهاى برنده مىترسانى و او (يعنى هانى، يا ابن زياد) مىپنداشت كه قبيله او بيارى او برخواهند خاست و از او دفاع خواهند نمود، سپس گفت: او را نزديك من آريد، پس نزديكش آوردند، با قضيبى كه در دست داشت (قضيب بمعناى تازيانه و شمشير باريك و نازك است) بروى او زد و هم چنان به بينى و پيشانى و گونه او ميزد تا اينكه بينى او را شكست، و خون بر روى او و ريشش ريخت، و گوشت پيشانى و گونه او بر صورتش ريخت، و آن قضيب نيز بشكست، هانى دست بشمشير يكى از سربازان و پاسبانان ابن زياد (كه آن را بدست گرفته از خود دفاع كند) و آن مرد شمشير را نگهداشت و از گرفتن هانى جلوگيرى كرد، سپس عبيد اللَّه بهانى گفت: آيا تو پس از گذشت و نابودى خارجيان خارجىشدهاى؟ خون تو بر ما حلال است، او را بكشانيد پس او را بر زمين كشانده باطاقى افكندند و در آن را بستند، ابن زياد گفت: پاسبانانى بر او بگماريد، اين كار را كردند، حسان بن اسماء برخاسته گفت: بهانه خارجىگرى را در باره هانى بيكسو نه (و اين بهانه نشد كه تو او را بزنى و بكشى) بما دستور دادى او را بنزد تو آوريم و چون آورديمش، بينى و روى او را شكستى و خونش را بر ريشش روان كردى، و ميخواهى او را بكشى؟! عبيد اللَّه گفت:
تو اينجا هستى؟ پس دستور داد حسان را با مشت و تخت سينهاى و پس گردنى بزدند و در گوشه از مجلس