ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤٩ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
نشاندند، محمد بن اشعث گفت: ما بهر چه امير بپسندد خوشنوديم چه بسود ما باشد و چه بر زيان ما، چون امير بزرگ و مهتر ما است! از آن سو عمرو بن حجاج زبيرى (كه پيش از اين نامش گذشت) شنيد كه هانى كشته شده پس با قبيله مذحج آمده و قصر ابن زياد را محاصره كرد، و گروه بسيارى با او بودند، آنگاه فرياد زد: من عمرو بن حجاجم و اينان سواران (و جنگجويان) قبيله مذحج هستند، ما كه از پيروى خليفه دست برنداشته، و از گروه مسلمانان جدا نشدهايم (چرا بايد بزرگ ما هانى كشته شود)؟ و اينان شنيده بودند كه هانى كشته شده پس بعبيد اللَّه بن زياد گفتند: اين قبيله مذحج است كه بر در قصر ريختهاند! ابن زياد بشريح قاضى (كه از قاضيان دربارى بود) گفت: بنزد بزرگشان (هانى) برو و او را ببين، سپس بيرون رو و اينان را آگاه كن كه او زنده است و كشته نشده، شريح باطاق هانى آمده او را ديد، چون هانى شريح را ديد گفت: اى خدا! اى مسلمانان! قبيله من هلاك شدند! كجايند دينداران! كجايند مردم شهر؟ (اين سخنان را ميگفت) و خون بريشش ميريخت، كه ناگاه صداى فرياد و غوغا از بيرون قصر شنيد، پس گفت: من گمان دارم اينها فرياد قبيله مذحج و پيروان مسلمان من است، همانا اگر ده تن پيش من آيند مرا رها خواهند ساخت! شريح كه اين سخن را شنيد بنزد قبيله مذحج آمده گفت: همين كه امير آمدن شما و سخنانتان را در باره بزرگتان (هانى) شنيد بمن دستور داد بر او درآيم، پس من پيش او رفتم و او را بديدم، و بمن دستور داد شما را ببينم و باطلاع شما برسانم كه او زنده است، و اينكه بشما گفتهاند: او كشته شده دروغ است، عمرو بن