ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤٧ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
بار شد (و روى رسم عرب نمىتوانستم او را راه ندهم) بدين جهت از او پذيرائى كردم و پناهش دادم و جريان كار او چنان است كه بگوش تو رسيده و خود ميدانى پس اگر ميخواهى اكنون پيمان محكمى با تو مىبندم كه انديشه بدى در باره تو نداشته باشم و غائلهاى براه نيندازم، بنزدت آمده دست (وفادارى) در دست تو نهم، و اگر خواهى گروى پيش تو بگذارم كه بروم و بازگردم، بروم پيش مسلم و او را دستور دهم از خانه من بهر جاى زمين ميخواهد برود و من ذمه خود را از عهده نگهدارى او بيرون آورم (آنگاه نزد تو باز آيم) ابن زياد گفت: بخدا هرگز دست از تو برندارم تا او را بنزد من آورى، گفت: نه بخدا من هرگز چنين كارى نخواهم كرد، مهمان خود را بياورم او را بكشى؟ ابن زياد گفت: بخدا بايد او را پيش من بياورى، هانى گفت: نه بخدا نخواهم آورد، چون سخن ميان آن دو بسيار شد مسلم بن عمرو باهلى برخاست- و در كوفه جز او مرد شامى و اهل بصره كسى نبود- و گفت: خدا كار امير را اصلاح كند مرا با او در جاى خلوتى بگذار تا من در اين باره با او گفتگو كنم، پس برخاست در گوشه خلوتى از مجلس كه ابن زياد آن دو را ميديد با او بسخن پرداخت، و چون گفتگوى آن دو و آوازشان بلند شد ابن زياد شنيد چه ميگويند مسلم بهانى گفت: اى هانى ترا بخدا سوگند ميدهم (كارى نكن) كه خود را بكشتن دهى، و بلا و اندوهى در قبيله خود وارد سازى، پس بخدا من نميخواهم تو كشته شوى؟ اين مرد (يعنى مسلم بن عقيل) با اين گروه كه مىبينى پسر عمو هستند، و اينان كشنده او نيستند و زيانى باو نرسانند، پس او را بايشان بسپار، و در اين باره سرافكندگى و عيبى بر تو نباشد، زيرا جز اين نيست كه تو را بسلطان سپردهاى، هانى گفت: همانا بخدا در اين كار براى من سرافكندگى و ننگ است كه من كسى را كه بمن پناه آورده و مهمان خود را (بدشمن) بسپارم، با اينكه من زنده و تندرست هستم و مىشنوم و