ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٤٣ - آمدن عبيد الله بن زياد به كوفه و كشته شدن هانى و مسلم
درآمد پس شيعيان دور از چشم مأمورين عبيد اللَّه بن زياد بنزد او رفت و آمد ميكردند و بيكديگر سفارش ميكردند جاى مسلم را بكسى نشان ندهند، ابن زياد يكى از غلامان خود را كه معقل نام داشت پيش خوانده و باو گفت: اين سه هزار درهم را بگير و بجستجوى مسلم بن عقيل برو، ياران او را پيدا كن، و چون بيك يا چند تن از ايشان دست يافتى، اين سه هزار درهم را بآنان بده و بگو: با اين پول براى جنگ با دشمنان كمك بگيريد، و چنين وانمود كن كه تو از آنان هستى زيرا چون تو اين پول را بآنان دادى از تو مطمئن خواهند شد و مورد اعتماد آنان قرار خواهى گرفت و چيزى از كار خود را از تو پنهان نخواهند كرد سپس بامداد و پسين نزد ايشان برو (و رفت و آمدت را با ايشان زياد كن) تا بدانى مسلم بن عقيل در كجا پنهان شده و نزد او بروى، معقل پول را گرفته آمد در مسجد بزرگ كوفه نزد مسلم بن عوسجه اسدى نشست و او مشغول نماز بود، پس از گروهى شنيد كه ميگويند:
اين مرد براى حسين ٧ از مردم بيعت ميگيرد، پس نزديك رفت تا پهلوى مسلم بن عوسجة نشست و چون مسلم از نماز فارغ شد گفت: بنده خدا من از اهل شام هستم، و خداوند نعمت دوستى خاندان و اهل بيت پيغمبر و دوستى دوستانشان را بمن ارزانى داشته (اين سخنان را ميگفت) و بدروغ گريه ميكرد و گفت: همراه من سه هزار درهم است كه ميخواهم مردى از ايشان را ديدار كنم، و بمن اطلاع رسيده آن مرد باين شهر آمده و براى پسر دختر رسول خدا ٦ از مردم بيعت ميگيرد، و من ميخواهم او را ديدار كنم و كسى را نيافتم كه مرا بسوى او راهنمائى كند و جاى او را بمن نشان دهد، هم اكنون كه در مسجد نشسته بودم از برخى از مؤمنين شنيدم كه (تو را نشان داده و) ميگفتند: اين مرد داناى باحوال اين خاندان است، و من بنزد تو آمده كه اين پول را از من بگيرى و پيش صاحب خودت آن مرد