ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣١٤ - باب(٣٣) در ذكر شمه از مناقب حضرت عسكرى
٤- و از احمد بن حارث قزوينى روايت كند كه گفت: من با پدرم در سامراء بوديم و پدرم كارش رسيدگى كردن باسب و استر حضرت عسكرى ٧ بود، (و باصطلاح بيطار آنها بود) گويد:
مستعين خليفه استرى داشت كه در زيبائى و بزرگى مانند نداشت و كسى نمىتوانست بر آن سوار شود، و دهنه و زين بر او بنهد، و همه رامكنندگان ستور را آورده بودند و هيچ كدام نتوانستند چاره بكنند، يكى از نديمان و همنشينان خليفه باو گفت: چرا پيش حسن ابن الرضا نمىفرستى كه بيايد يا سوار اين استر شود و يا اينكه استر او را ميكشد (و تو از او راحت شوى)؟ خليفه بنزد آن حضرت فرستاد و پدرم نيز با آن حضرت برفت من هم بدنبال پدرم رفتم، چون حضرت وارد خانه خليفه شد نگاهى باستر كرده كه در صحن خانه ايستاده بود، پس بنزد آن استر برفت و دست بر كپلش گذارد، من نگاه كردم ديدم استر عرق زيادى كرد بطورى كه عرق از آن استر ميريخت، آنگاه حضرت پيش مستعين رفته و سلام كرد و مستعين خوش آمد گفته جا باز كرد و نزديك خود او را نشانيده گفت: اى ابا محمد (كنيه حضرت عسكرى ٧ است) اين استر را دهنه بزن، حضرت بپدرم گفت: اى غلام استر را دهنه بزن، مستعين گفت: شما خود دهنهاش كن، حضرت رولباسى خود را كه در برداشت بر زمين گذارده برخاست استر را دهنه كرده بجاى خويش بازگشت و نشست، مستعين گفت: اى ابا محمد زينش كن! حضرت بپدرم فرمود: اى غلام استر را زين كن مستعين گفت: شما خودت آن را زين كن، حضرت دوباره برخاست استر را زين كرد مستعين گفت: ميتوانى سوار آن شوى؟ فرمود: آرى، و بىآنكه استر سركشى كند