ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٠٩ - باب(٣٣) در ذكر شمه از مناقب حضرت عسكرى
بودم تا اينكه شب شد، و رسم پدرم اين بود كه چون نماز عشا را ميخواند مينشست و در كارهاى روزانه و آنچه بايد بسلطان گزارش دهد و كارهاى ديگر مىنگريست و انديشه ميكرد.
چون نمازش را خواند و نشست من آمدم و برابرش نشستم و كسى پيش او نبود! گفت: اى احمد كارى داشتى؟ گفتم: آرى اگر اجازه دهى پرسش كنم؟ گفت: اجازهات دادم، گفتم: پدر جان اين مردى كه امروز بامداد ديدم با او آن همه اكرام و احترام كردى و خود و پدر و مادرت را فداى او كردى كه بود؟ گفت: پسر جان اين امام و پيشواى رافضيان حسن بن على معروف بابن الرضا است، سپس لختى سكوت كرد و من نيز ساكت بودم آنگاه گفت: پسر جان اگر امامت و زمامدارى از خاندان و خلفاى بنى عباس بيرون رود هيچ كس از بنى هاشم جز او شايسته خلافت نيست، و اين بخاطر برترى و پاكدامنى و پارسائى و زهد و عبادت و خوش خلقى و شايستگى او است، و اگر پدرش را ديده بودى مردى بود خردمند و هوشيار و دانشمند، من كه اين سخنان را از پدرم در باره او شنيدم ناراحتى و انديشه و خشمم بر پدر افزون شد، و پس از آن جريان انديشه و اندوهى براى من جز پرسش از وضع او و كاوش در كار او نبود، و از هيچ يك از بنى هاشم و سركردگان و نويسندگان و قاضيان و فقهاء و ديگر مردمان نپرسيدم جز اينكه ديدم در نزد آنها در نهايت احترام و بزرگى و بزرگوارى و خوش كلامى بود و همه او را بر خانواده خود و پيران و سالخوردگان جلو ميانداختند، از اين جريانات مقام و شخصيت او در نظرم بزرگ شد زيرا ديدم دوست و دشمن او را بنيكى ياد كنند و تمجيد و ستايش نمايند.