ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٣٠٨ - باب(٣٣) در ذكر شمه از مناقب حضرت عسكرى
كردم با اينكه جز خليفه يا ولى عهد يا كسى را كه سلطان دستور داده بود نزد پدرم بكنيه نام نمىبردند، پس ديدم مردى گندمگون، خوش اندام، نيكو رخسار، خوش پيكر، تازه جوان با جلالت و هيئتى نيكو وارد شد، چون چشم پدرم باو افتاد از جا برخاست و چند گام بسوى او رفت، و من بياد ندارم با هيچ يك از بنى هاشم و افسران چنين كارى كرده باشد، و چون باو نزديك شد او را در آغوش كشيد و رو و سينه او را بوسيد و دست او را گرفته بر مسند خود كه روى آن مىنشست نشانيد، و در كنار او نشسته رو باو كرد و با او بگفتگو پرداخت، و در ضمن سخنانش قربانت كردم و فدايت شوم ميگفت، و من همچنان از آنچه ميديدم در شگفت بودم كه ناگاه دربان آمده گفت: موفق آمد! (موفق برادر معتمد خليفه و وزير لشكر او بوده) و رسم اين بود كه هر گاه موفق بمجلس پدرم مىآمد دربانان و سرلشكران مخصوص او پيشاپيش او وارد ميشدند و ميان مجلس پدرم تا دم در دو طرف بصف ميايستادند تا موفق بيايد و برود، پس همچنان پدرم رو بابى محمد ٧ داشت و با او سخن ميگفت تا اينكه نگاهش بغلامان مخصوص موفق افتاد كه وارد شدند، آنگاه پدرم باو گفت: خدا مرا قربانت كند اكنون اگر ميل داشته باشيد؟ سپس بدربانان خويش گفت: او را از پشت دو صف ببريد كه موفق او را نبيند، پس برخاست و پدرم نيز برخاسته او را در آغوش كشيده و (پس از خداحافظى) برفت.
من بدربانان پدرم و غلامان گفتم: واى بر شما اين كه بود كه نامش را بكنيه پيش پدرم برديد و پدرم با او آنچنان رفتار كرد؟ گفتند: اين مردى است علوى بنام حسن بن على و معروف بابن الرضا است، من بر تعجبم افزوده شد و هم چنان آن روز را تا شب در فكر او و نگران كار او و پدرم و آنچه ديده،