ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٥٩ - فصل(١) جريان ولايت عهد
حضرت نماز صبح را خواند بمن فرمود: بالاى بام برو ببين چيزى ميشنوى؟ من بالاى بام رفتم صداى گريه و شيونى شنيدم كه كم كم زيادتر ميشد سبب آن را نفهميدم بناگاه ديدم مأمون از درى كه ميان خانه او و حضرت رضا ٧ بود وارد شده و ميگفت: اى آقاى من اى ابا الحسن خدا شما را در مصيبت فضل بن سهل اجر دهد كه او بحمام رفته و گروهى با شمشير بر سر او ريختهاند و او را كشتهاند، و سه نفر از كسانى كه بحمام ريختهاند گرفتهاند و يكى از آنها پسر خاله فضل- ابن ذى القلمين- است. و لشكريان و افسران و هواخواهان فضل بر در خانه مأمون ريخته بودند، و ميگفتند: مأمون او را غافلگير كرده و كشته است و باو بد ميگفتند و انتقام خون او را ميخواستند، و آتش آورده بودند كه در را بسوزانند، پس مأمون بحضرت رضا عرض كرد: اى آقاى من چنانچه صلاح بدانيد بيرون برويد و با نرمش و آرامى اين مردم را از در خانه من پراكنده كنيد، حضرت فرمود: آرى ميروم، و سوار شده بمن نيز فرمود: اى ياسر سوار شو پس همين كه از در خانه بيرون شديم نگاهى بمردم كه ازدحام كرده بودند فرمود و بدست بآنان اشاره كرد كه پراكنده شويد، ياسر گويد: بخدا مردم بطورى پراكنده شدند كه روى همديگر ميريختند، و بهيچ كس اشاره نكرد جز اينكه دويده و رفت.
و نيز ابن قولويه (بسند خود) از مسافر روايت كند كه گفت: چون هارون بن مسيب (والى مدينه) خواست بجنگ محمد بن جعفر رود (و او فرزند حضرت صادق ٧ است كه در مكه خروج كرد و شمه از حالاتش در فصل (١) از باب (١٤) گذشت مراجعه شود) حضرت رضا ٧ (كه آن وقت در مدينه بود) بمن فرمود: بنزد هارون بن مسيب برو و باو بگو: فردا براى جنگ بيرون مرو كه اگر فردا بيرون روى