ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢٥٠ - فصل(١) جريان ولايت عهد
[فصل (١) جريان ولايت عهد]
(گويند) مأمون بنزد گروهى از خاندان ابى طالب (كه در مدينه سكونت داشتند) فرستاده و ايشان را- كه على بن موسى الرضا عليهما السّلام نيز در ميانشان بود- از مدينه بنزد خود (در خراسان) حركت داد، و دستور داد از راه بصره آنها را بياورند، و كسى كه متصدى حركت و انتقال ايشان از مدينه بخراسان بود شخصى بود بنام جلودى، پس جلودى آنان را بياورد تا بر مأمون وارد كرد و مأمون ايشان را در خانه فرود آورد، و حضرت رضا ٧ را در خانه جداگانهاى جاى داده و بسيار او را گرامى و بزرگش داشت، آنگاه كس بنزد آن حضرت فرستاد كه من ميخواهم خود را از خلافت خلع كنم و آن را بشما واگذارم رأى شما در اين باره چيست؟ حضرت با اين كار مخالفت كرده فرمود: پناه ميدهم تو را بخدا اى امير المؤمنين از اين سخن و از اينكه كسى آن را بشنود، ديگر باره نزد آن حضرت فرستاده گفت: حال كه از پذيرفتن خلافت خوددارى ميكنى بناچار بايد وليعهدى مرا بپذيرى، حضرت بسختى از اين كار خوددارى فرمود، مأمون آن حضرت را خصوصى پيش خود خوانده و در خلوت كه جز فضل بن سهل ذو الرياستين و مأمون كس ديگرى در آن مجلس نبود، مأمون گفت: در نظر گرفتهام كار فرمانروائى و زمامدارى مسلمانان را بعهده شما نهم و از گردن خود برداشته بگردن شما بگذارم، حضرت رضا ٧ فرمود: از خدا انديشه كن از خدا بترس اى امير المؤمنين همانا من توانائى و طاقت آن را ندارم و نيروى انجام كار خلافت در من نيست گفت: پس ولايت عهد را پس از خود بشما واگذار ميكنم؟ حضرت فرمود: اى امير المؤمنين مرا از اين كار معذور دار، مأمون سخنى تهديد آميز بزبان آورد و در ضمن سخنانش چنين گفت: همانا عمر بن خطاب