ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٩٤ - فصل(٢) پاسخ سؤالات ابن ابى العوجاء و ابو شاكر ديصانى
العوجاء گفت: اى ابا عبد اللَّه سخنى گفتى و حواله بغايب (و ناديده) كردى (يعنى پاى خداى ناديده را بميان آوردى و او را پايه استدلال خود قرار دادى) حضرت فرمود: واى بر تو چگونه غايب است كسى كه همراه خلق خود شاهد و گواه است، و از رگ گردن بآنان نزديكتر است، سخن آنها را مى شنود و رازهاى دلشان را ميداند، جايى از او خالى نيست، و جايى نيز باو مشغول نخواهد بود، و بجائى نزديكتر از جاى ديگر نميباشد، آثار و نشانههايش بوجود او گواهى دهند، و كارها و افعالش بوجود او راهنمائى كنند، و آن كس كه خداوند او را بنشانهها و معجزات محكم و برهانهاى آشكار بر انگيخت يعنى حضرت محمد ٦ اين نوع پرستش (يعنى نماز رو بقبله را) براى ما آورد، و اگر در باره چيزى از كار او شك دارى از آن بپرس تا برايت روشن كنم، راوى گويد: (سخن كه باينجا رسيد) ابن ابى العوجاء از سخن گفتن باز ماند و ندانست چه بگويد، پس از نزد آن حضرت برخاسته بنزد رفقا و هم مسلكان خود آمده (و براى عذر خواهى از خموشى و ناتوانى خود در برابر امام صادق ٧) بآنان گفت: من از شما خواستم فرشى گسترده براى من بيابيد (كه پايمال وزير دست من باشد) و شما مرا بر اخگرى سوزان انداختيد (يعنى من ميخواستم مرا ببحث و مناظره با كسى بفرستيد كه مقهور دست من باشد و شما مرا گرفتار چنين دانشمندى كرديد كه در برابرش نيروى مقاومت نداشته باشم) رفقايش گفتند: خموش باش كه بخدا با حيرت و خموشيت ما را رسوا ساختى، و ما تو را كوچكتر از امروز در برابر او نديده بوديم، ابن ابى العوجاء گفت: آيا بمن چنين سخنى ميگوئيد، همانا او فرزند كسى است كه سر اين مردمى كه اينجا مىبينيد تراشيده.
و روايت شده كه ابو شاكر ديصانى روزى در محضر امام صادق ٧ آمده بآن حضرت عرضكرد:
همانا تو يكى از ستارگان درخشان علم و دانش هستى، و پدرانت نيز ستارگان درخشانى بودند، و