ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٠٣ - توبه حر و ملحقشدنش به لشكر امام
اندك اندك بنزد حسين ٧ آمد، مهاجرين اوس (كه در لشكر عمر سعد بود) باو گفت: اى حر چه ميخواهى بكنى؟ آيا ميخواهى حمله كنى؟ پاسخش نگفت و لرزه اندامش را گرفت، مهاجر گفت:
بخدا كار تو ما را بشك انداخته، بخدا من در هيچ جنگى تو را هرگز باينحال نديده بودم (كه اينسان از جنگ بلرزى) و اگر بمن ميگفتند: دليرترين مردم كوفه كيست؟ من از تو نمىگذشتم (و تو را نام ميبردم) پس اين چه حالى است كه در تو مشاهده ميكنم؟ حر گفت: من بخدا سوگند خود را ميان بهشت و جهنم مىبينم، و سوگند بخدا هيچ چيز را بر بهشت اختيار نمىكنم اگر چه پاره پاره شوم و مرا بسوزانند، (اين را بگفت) و باسب خود زده بحسين ٧ پيوست، و عرضكرد: فدايت شوم اى پسر رسول خدا من همان كس هستم كه تو را از بازگشت (بوطن خود) جلوگيرى كردم و همراهت بيامدم تا بناچار تو را در اين زمين فرود آوردم، و من گمان نميكردم پيشنهاد تو را نپذيرند، و باين سرنوشت دچارت كنند، بخدا اگر ميدانستم كار باينجا ميكشد هرگز بچنين كارى دست نميزدم، و من اكنون از آنچه انجام دادهام بسوى خدا توبه ميكنم، آيا توبه من پذيرفته است؟ حسين ٧ فرمود: آرى خداوند توبه تو را مىپذيرد اكنون از اسب فرود آى، عرضكرد: من سواره باشم برايم بهتر است از اينكه پياده شوم، ساعتى با ايشان هم چنان كه بر اسب خود سوار هستم در يارى تو بجنگم، و پايان كار من به پياده شدن خواهد كشيد، حسين ٧ فرمود: خدايت رحمت كند هر چه خواهى انجام ده، پس پيش روى حسين بيامد و (تا برابر لشكر عمر بن سعد ايستاده) گفت: اى مردم كوفه مادر بعزايتان بنشيند و گريه كند، آيا اين مرد شايسته