الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٣٩٣ - احتجاج محمد بن نعمان الاحول بر زيد بن على بن الحسين در خروج
بلى زيرا كه اطاعت ايشان بحكم خداى منّان و أمر رسول آخر الزّمان بيشبهه و گمان واجب و عيان است .
زيد گفت : يا أبا جعفر من ميخواهم خروج كنم و با اين قوم شوم جهاد كنم با من خروج ميكنى يا نه ؟
گفتم : نه جعلت فداك زيد گفت : چرا مگر تو بنفس خود خواهش و رغبت زياده از نفس من دارى و نفس تو عزيزتر از نفس منست ؟
من گفتم : نفس يكى است خواه از تو و خواه از من بيقين كه نفس هر كس در پيش آن كس عزيز است .
امّا آيا حضرت ربّ العزّت را در زمين حجّت براى امّت بغير از شما كسى ديگر هست يا نه ، اگر حجّت ديگر موجود و باستقامت بود پس هر كه از تو تخلَّف نمايد و مستمسك بحجّت ايزد تعالى و تبارك گردد ناجى و رستگار باشد و آنكه با تو خروج كند هالك و زيانكار و در قيامت خاسر و شرمسار بود ، و هر گاه كه تو حجّت حضرت ايزد بارى نباشى تخلَّف از تو و خروج با تو مساوى خواهد بود چون اين سخن از من شنيد و از رفاقت و همراهى من مأيوس شده محروم گرديد .
گفت : يا أبا جعفر من مكرّر با پدر بزرگوار بودم در هنگامى كه بر سر خوان مىنشستم بدست مبارك خود لقمههاى چرب جدا كرده مرا ميخورانيد و لقمهء گرم را بواسطهء من سرد ميگردانيد و اشفاق و مهربانى بسيار بيّن و آشكار ميفرمود ، امّا چنانچه ترا مكرّر از أمر دين مطَّلع و مخبر ميگردانيد و حقايق آداب شرايع و أحكام آن را بشما مىفهمانيد مرا مطَّلع و مخبر و چنانچه سزاوار و در خور بود