الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٢٣
منخرط بودى حقّ و انصاف و عدل و انتصاف آنست كه چون خون عثمان در ذمّهء تو و پدر تست و بحكم خداى عزّ و جلّ قصاص و قتل بر تو لازم است ما ترا در عوض آن قصاص كنيم .
و امّا خداى تعالى و تقدّس در قتل پدرت متفرّد است شرّ او را از ما كفاية نمود .
و امّا آنكه تو آرزوى خلافت امّت دارى تو نه مرد اين كارى زيرا كه ترا در ميز - ان بزرگى و اعتبار طرف رجحان بر ساير مردمان نيست و چون لايق و سزاوار آن كار نيستى جز باعث هيجان فتنه در ميان أخيار أبرار نميگردى .
بعد از آن وليد بن عقبة بن أبى معيط بتكلَّم در آمد و او نيز به مثل سخنان أصحاب سابقين و ياران پيشين خون سخنان چند مذكور كرد .
آنگاه گفت : يا معشر بنى هاشم اوّل كسى كه در صدد اظهار عيب به عثمان و تحريص مردمان و وسيلهء اجتماع ايشان بر قتل عثمان بود شما بوديد و او را بر حرص ملك دنيا بقتل رسانيديد و همه امّت را برو شورانيده بفرياد آورديد و قطع رحم كه أعظم أركان اسلام بلكه پسنديدهء تمامى أهل عالم است براى حبّ و طلب دنياى خسيسه و حرص حكومت رديّه نموديد و حال آنكه عثمان خال شما و نعم الخال و صهر شما و نعم الصّهر بود و شما بيشتر از ساير بشر برو حسد برده طعن ميزديد بعد از آن متولَّى قتل عثمان شديد الحال صنع خدا و قدرت او را در باب خود چون مىبينيد كه پدرت مقتول شد و خود نيز در سلك كشتگان منخرط خواهى شد .
بعد از آن مغيرة بن شعبه بتكلَّم در آمد و كلام او بالتّمام در حقّ حضرت أمير المؤمنين على عليه السّلام بود و از گفتن سخنان لا يعنى سعى تمام نمود