الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٣٩
بتراب مستحيل گرديده .
حضرت حسين بن على عليه السّلام دست خود از دست آن لئيم كشيد و گفت : خداى متعال روى تو و أيّام پيرى ترا بأقبح حال گرداند ، و اگر نعمان بن بشير در آن مكان حاضر نبودى و دست پدرت را گرفته به مدينه نرسانيدى هر آينه أبا سفيان در همان قبرستان هلاك گشتى .
پس اينست حال تو اى معاويه ، آيا آنچه از أوصاف ذميمهء تو كه مذكور شده هيچ ميتوانى كه از آن چيزى را بما ردّ كنى و گوئى كه يكى از آن صفت در شما نيز موجود است و نيز قدرت و استطاعت دفع و رفع لعنت ربّ العزّت و نبىّ الرّحمة از خود و پدرت ندارى .
يا معاويه پدرت با آن همه شرارت ذات چون اراده نمود كه در سلك أهل اسلام منخرط گردد بوى شعر بجهت منع او از اسلام گفته بنزد او فرستادى كه مروىّ و معروف در ميان قريش است و چندان سعى در صدّ و منع او از شرف اسلام نمودى تا او را از آن سعادت محروم گردانيدى .
و ديگر از آن جمله وقتى كه عمر بن الخطَّاب ترا والى شام و اهتمام مهام سكنهء آن مقام را در حوزهء سعى و انجام تو مقرّر داشته با او خيانت ظاهر كردى چنان كه حقيقت آن بر همگنان واضح و عيان است .
و چون عثمان ترا والى گردانيد با او نيز بهمان عنوان سلوك كردى ، و مردم را در شك و گمان انداختى .
و بعد از آن ازين بزرگتر جرأت تو بر حضرت ايزد أكبر و سركشى و تكبّر تو آنست كه با حضرت ولىّ ايزد داور أمير المؤمنين حيدر مقاتله و مجادله بواسطهء خلافت نمودى و حال آنكه عالم و عارف و شاهد و واقف بسوابق فضل و حال و