الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٩٨ - ذكر بيان احتجاج أمير المؤمنين حسن عليه السّلام بر جميع أنام كه بعد از مصالحهء او با معاويه بموجب رأى أنام و نسبت تقصير بآن حضرت در باب طلب حقّ ولايت و امامت نمودند
لكن من چون تجربهء أهل كوفه كردم و ميدانم كه هيچ أمر از آن جماعت بصلاح و رستگارى و فلاح و سازگارى نرسد خصوص كار من كه أصلا از ايشان اميد انصرام و انجام بواسطهء فساد عقيدت آن لئام نيست .
بدرستى كه ايشان را در مزرعهء دنيا يك جو وفا و قول و فعل آن جمع نافرجام را اعتبار و اعتنائى نيست و شيوهء ايشان اختلاف و گزافست و بما گويند كه دلهاى ما در نزد شما است و حال آنكه شمشيرهاى ايشان بر ما مشهور و هويدا است .
أعمش گويد : كه آن حضرت با من در سخن بود كه خون از حلق مبارك آن امام المؤتمن روان شد در آن أثناء طشت طلبيد چون طشت حاضر آوردند از اندرون ايشان چندان خون آمد كه آن طشت لبان از آن گرديد .
پس من گفتم : يا بن رسول الله اين خون از كجا است ؟ آيا با شما گزندى هست ؟
فرمود : بلى اين طاغيه مرا زهر خورانيده و آن الحال بجگر من رسيده و اين از آن محلّ مىآيد چنانچه مىبينى .
گفتم : يا ابن رسول الله آيا تداوى آن مينمائى ؟
آن حضرت فرمود كه : دو مرتبه مرا زهر خورانيدند و اين مرتبهء سيّم است الحال اين زهر را علاج و دوا نمىيابم .
معاويه بافسون و دمدمه كتابت نزد ملك روم مكتوب و مرقوم ميگرداند و سؤال و التماس مينمايد يك شربه از سمّ قتّال ارسال دارد .
ملك روم بنزد معاويه ميشوم مرقوم مينمايد كه در دين و آئين ما جايز و روا نيست كه كسى كه با ما جنگ و قتال و محاربه و جدال ننمايد غير را بر قتل