الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ٩١ - ذكر بيان احتجاج أمير المؤمنين حسن عليه السّلام بر جميع أنام كه بعد از مصالحهء او با معاويه بموجب رأى أنام و نسبت تقصير بآن حضرت در باب طلب حقّ ولايت و امامت نمودند
خود را بر ايشان ظاهر و عيان ميگردانيد و هرگز مرا طمع در أمر خلافت ميسّر نبود بلكه تصوّر آن ترا بغايت متعذّر و متعسّر بود و كار امّت و أمر آخرت ايشان باين غايت خراب و نقصان نمىپذيرفت .
چنانچه حضرت نبىّ الرّحمه فرمود كه : هر گاه امّت أمر ولايت خود به جاهل بيمعرفت مفوّض گردانند و حال آنكه در ميان آن رجال مردى در كمال علم و حال بود و او را متولَّى أمر خود نگردانند پيوسته و لا يزال امرشان را ميل به پستى و زوال دارد ، و بالاخره بجائى رسد كه از فساد عمل بشآمت جهل آن طايفه مراجعت بعبادت بت نمايند .
چنانچه بنى اسرائيل هرون عليه السّلام را كه نبىّ عزّ و جلّ و أعلم و أفضل از همهء ايشان بود گذاشته شيوهء بندگى عجل برداشتند و حال آنكه ميدانستند كه هرون خليفه و نبىّ ايزد تعالى است و حضرت موسى كليم ايشان را أمر باطاعت هرون و تعظيم و تكريم آن حضرت نموده بود .
اى معاويه اين امّت نيز على عليه السّلام را ترك كردند با آنكه از رسول ( ص ) شنيده بودند كه بحضرت أمير المؤمنين ( ع ) خطاب نمود كه يا على ترا در نزد من منزلهء هرون در نزد موسى عليه التّحيّه و الثّناء است يعنى مراتب كمال كه براى هرون در نزد موسى ( ع ) ثابت بود و براى تو اى على در نزد من ثابت و حاصل است غير از نبوّت ، كه بعد از من پيغمبرى نخواهد بود و اگر ميبود آن تو بودى .
و اينكه من از قلَّت ناصر و معين گوشهنشين شدم جاى تعجّب است زيرا كه حضرت رسول صلَّى الله عليه و آله و سلَّم مردم و قوم خود را بخداى عالم ميخواند چون آن طايفهء مرديه قصد سيّد البريّه كردند او فرار بغار نمود و اگر