الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١٤٣ - ذكردر بيان احتجاج امام الشّهيد أبى عبد الله الحسين عليه الصّلوة و الثّناء از وصول بكربلاء با أهل كوفه بعد از آنكه آن سرور بوسيلهء مكتوبات و استدعاى آن قوم شوم بآن مرز و بوم آمده بود
قوم را بعد از استماع اين كلام نفس بكام آن لئام محتبس گشته جواب آن امام ( ع ) ندادند چون آن سيّد و سرور آن التماس و استدعا مكرّر گردانيد جمعى از سنگين دلان شام و گروهى از كوفيان لئام آواز خود بلند گردانيدند كه اى حسين ( ع ) اگر از مشرق تا مغرب مملوّ از آب باشد و آن تحت تصرّف ، و فرمان ما باشد يك قطره بتو اى حسين ( ع ) و فرزندانت ندهيم تا در بيعت والى شام درآئى .
چون حضرت امام حسين عليه السّلام دانست كه آن لئام قطرهء آب بكام آن صبىّ مستهام نخواهند رسانيد .
خواست كه مراجعت فرمايد كه در آن أثناء نامردى از تيراندازان شام گفت :
اى ياران حسين ( ع ) خوش بنشانه ايستاده چه گوئيد بيك تير كار او سازم و خود و ساير عساكر كوفه و شام را از غم و غصّهء او پردازم .
همان دم تيرى بعرصهء كمان بست و بجانب آن امام مظلوم انداخت قضا را آن تير از حلق آن طفل مرحوم گشته بر بازوى حضرت امام حسين ( ع ) نشست و آن طفل همان ساعت برحمت ربّ العزّت پيوست .
قولى آنست كه امام ( ع ) بعد از مراجعت از ميدان والدهء طفل را طلب فرمود و فرمود : بستان پسر خود را كه بجاى آب از خون سيراب گرديد چون پردگيان حرم عزّت و نبوّت آن حال مشاهدت نمودند خروش وا ويلاه و وا محمّداه و وا عليّاه برآوردند ، حضرت امام حسين عليه السّلام ايشان را بصبر تسلَّى مينمود .
و بعضى از مشاهير نقل كردند كه چون آن طفل در همان ميدان به