الاحتجاج - ترجمه غفاری - الطبرسي، أبو منصور - الصفحة ١٠
نيستى اگر تو در مدّت عمر خود يك روز بمن سلام ميكردى بر من مخفى نبودى و ترا ميشناختم كه از چه قومى اگر چه الحال مرا نيز كمال معرفت بحال تست و كمانت آنست كه من ترا نمىشناسم .
چون آن مرد اين سخن از آن ولىّ ايزد مهيمن شنيد گفت : الأمان يا أمير المؤمنين .
على عليه السّلام حضرت ولىّ الله تعالى فرمود كه : آيا از روزى كه داخل اين شهر شدى هيچ گونه ضرر بتو رسيد ؟
گفت : نه أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : كه ظاهرا تو از أهل حرب خواهى بود ؟
آن مرد گفت : يا على بلى در كلام شما خلاف نيست .
حضرت أمير المؤمنين عليه السّلام فرمود : هر گاه مقدّمات حرب و جدال و جنگ و قتال منتهى گردد در تردّد تو و ساير أهل حرب باين صوب باك نيست .
آن مرد گفت : يا أمير المؤمنين عليه السّلام الحال من جاسوس معاويهام مرا فرستاد كه خبرى چندى كه ابن الأصغر در خاطر خود مضمر داشت از تو سؤال و استعلام نمايم بنوعى كه تو مرا نشناسى و ندانى كه من فرستاده و جاسوس ايشانم و حقيقت حال آنست كه چون معويه دعوى خلافت امّت نمود من بأمر ابن الأصغر نزد او رفتم و گفتم : اگر تو بأمر ولايت امّت و خلافت أصحاب ملَّت أحقّ بعد از حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله و سلَّم خواهى بود پس من ترا بهر چه سؤال كنم جواب گوى و چون جواب و سؤال بر وفق صواب