انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٧
جواد شناختهايم و چون او را با اين صفات مىشناسيم، مىدانيم آنچه واقع مىشود، بر حكمت و مصلحت و عدالت است هر چند ما نتوانيم حكمتها و مصلحتها را درك كنيم. ما از «سِرّ قَدَر» آگاه نيستيم. بسيار خودخواهى و پر مدّعايى است براى بشر، كه با كوششهاى چند هزار ساله خود هنوز از اسرار بدن محسوس خود نتوانسته است آگاهى كامل به دست آورد، اما مىخواهد از تمام اسرار هستى سر درآورد. بشر پس از آنكه در نظام هستى اين همه حكمت و تدبير را مىبيند، بايد اعتراف كند كه اگر حكمت چيزى بر او پوشيده است، از قصور و نقصان معلومات اوست نه از خلقت.
پاسخ تفصيلى: آنچه در جهان خلقت هست، «تفاوت» است نه «تبعيض». تبعيضى كه از مصاديق ظلم است، آن است كه ميان چند نفر كه با يكديگر برابرند، فرق گذاشته شود؛ چنان كه حق برخى از آنان داده نشود و چنين تبعيض در جهان آفرينش نيست. البته ميان موجودات جهان تفاوت هست؛ يعنى خداى متعال مخلوقات را متفاوت آفريده است و اين تفاوت به هيچ وجه ظلم محسوب نمىشود؛ زيرا حق كسى از ميان نرفته، بلكه به همه احسان شده است و در آينده خواهيم گفت كه اصولًا نظام جهان آفرينش بدون تفاوت سامان نمىيابد و تفاوتها- نه تبعيضها- رمز بقا و حياتند.
تفاوت موجودات لازمه نظام احسن جهان خلقت است؛ زيرا اين جهان همچون باغ و گلستانى است كه همه نوع درخت و گل و ميوه در آن موجود است و لازمه باغ اين است كه پر از درخت باشد؛ درختهاى متفاوت با ميوههاى گوناگون. از اعضاى گوناگونى بهره بَرَد تا سرانجام مبدّل به ميوه شود. لازمه درخت نيز اين است كه داراى اندام و بافتهايى متفاوت باشد. لازمه گل اين است. حال، آيا اين پرسشها جا دارد: چرا همه برگهاى گل يك اندازه نيستند؟ چرا همه برگهاى گل در لطافت مانند هم نيستند؟ چرا همه گلهاى اين گلستان سرخ نيستند؟ چرا همه ميوههاى اين باغ، گلابى نيستند؟ چرا گلابىها پوست دارند و ظاهرشان با درونشان تفاوت دارد و ...؟
اينك انسان را بنگريم. انسان اگر بخواهد انسان باشد، بايد داراى جسم باشد، روح باشد، چشم باشد، دهان باشد و ... آيا درست است كه بپرسند: چرا اجزاى وجود انسان با هم متفاوتند؟ چرا همه انسان روح نيست؟ چرا همه انسان چشم نيست؟ چرا همه انسان دست نيست؟ آشكار است كه لازمه انسان بودن اين است كه از اين اجزاى متفاوت بهرهمند باشد.