انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢٢
ازلى و ابدى باشد زيرا چه بسا وجودى ناقص و محدود و رشحهاى از وجود باشد و دلالت هم ندارد كه هر موجودى گرچه ازلى و ابدى، وجوب ذاتى داشته باشد بلكه چه بسا آن موجود، وجوبش را از غير كسب كرده باشد. موجودات جهان تا زمانى كه وجود دارند همگى وجوب وجود دارند ولى در بعضى اين وجوب، محدود به مرتبه زمانى آنهاست و وجود محدود و ناقصاند و در بعضى وجوب گرچه محدود به زمانى نيست و ازلى و ابدى مىباشند، ولى ذاتى نيست و حقيقت ذات آنها، معلول است و معلول متأخر از علت و عين فقر و احتياج و ربط به علت است و موجود به وجود علت است و از خود هيچ ندارد.
مقدمه ششم- حقيقت وجود به خودى خود و قطع نظر از هر حيثيت و جهتى كه به آن ضميمه گردد، مساوى با كمال، اطلاق، غنا، شدّت، فعليت، عظمت، جلال، لاحدّى و نوريت است. نقص، تقيّد، فقر، ضعف، امكان، محدوديت و تعيّن همگى از اعدام و نيستىها هستند و يك موجود از آن جهت متصف به اين صفات مىگردد كه وجودى محدود و توأم با نيستى است و اين مفاهيم از محدوديت آن وجود انتزاع مىشود.
حقيقت وجود نقطه مقابل عدم است و هيچ كدام از اوصاف و شؤون عدم را نمىپذيرد.
با توجه به مقدمات فوق معلوم شد كه حقيقت وجود كه قطعاً واقعيت دارد، در ذات خود واجب است و هيچ نقص، ضعف و نيستىاى در آن راه ندارد و ازلى و ابدى و علت تامه است. چنين حقيقتى همان ذات واجبالوجود است. با توجه به اين شناخت از حقيقت وجود، وقتى به جهان خلقت مىنگريم، همه موجودات را گذران، محدود و همراه با مرتبهاى از نقص مىيابيم پس مىفهميم كه هيچ كدام از اين موجودات و اين جهان، حقيقت وجود نيست بلكه همه وجودهايى معلول هستند كه عين ربط و فقر و احتياج به علت مىباشند و علت همان حقيقت وجود است كه كمال مطلق و غنى بالذات است و اين جهان و همه وجودات آن معلول آن علت و جلوه و ظهور و آيت اويند.
در اين استدلال ما از دقت در حقيقت وجود- كه همان حق تعالى است- به حق تعالى رسيديم و هيچ واسطه ديگرى نبود و با شناخت حق تعالى، معلولها را شناختيم و شناخت ما به آيتها بعد از شناخت ما به حق تعالى بود. «١»