انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٨
استدلالهاى منكران وجود خدا سست و باطل بود و بسيار فرق است ميان اينكه حقيقتى را از روى دلايل محكم بپذيريم يا اين كه از روى باطل بودن دلايل نفى آن و باطل بودن نقيضش بپذيريم. آنگاه كه براى اثبات چيزى، دليل محكم در دست داريم، ذهن در برابرش خاضع، قانع و تسليم مىشود و به راحتى آن را مىپذيرد، ولى وقتى براى اثباتش دليل نداشته باشيم و تنها دلايل نفى آن را باطل بدانيم، ذهن خاضع و قانع نمىگردد و از سر ناچارى آن را مىپذيرد.
فلسفه غرب، خدا را به عنوان «علّت نخستين» معرّفى مىكند، ولى براى توجيه آن هيچ دليل منطقى و عقلانى به دست نمىدهد. روى آوردن بدين اعتقاد نيز از آن رو بوده است كه از تسلسل بگريزد؛ زيرا اگر علت نخستين را به كنار نهد، بايد سلسله معلولها و علّتها را تا بى نهايت ادامه دهد و اين از نظر عقل باطل است. پس ناچار علّت نخستين را پذيرفته است، بدون اينكه آن را ثابت كند و اين كافى نيست و ذهن آدمى را قانع نمىسازد. از همين رو، هگل در ردّ علت نخستين مىگويد:
در حلّ معماى جهان آفرينش به دنبال علّت فاعلى نبايد برويم، زيرا از طرفى ذهن به تسلسل راضى نمىگردد و ناچار علّت نخستين را مىطلبد و از طرف ديگر وقتى علّت نخستين را در نظر گرفتيم، معمّا حل نگشته و طبع قانع نمىگردد و اين مشكل باز باقى است كه علت نخستين چرا علت نخستين شده است.
شهيد مطهرى در شرح كلام هگل مىگويد:
او مىخواهد بگويد ذهن مستقيماً علت نخستين را درك نمىكند بلكه براى پرهيز از تسلسل، آن را مىپذيرد، ولى از آن طرف مىبيند كه هر چند از حكم «امتناع تسلسل» نمىتوان سرپيچى كرد، اما نمىتوان درك كرد كه فرق علت نخستين با ساير علل چيست كه آنها نيازمند علّتند و اين بىنياز از علت. «١»
بسيارى ديگر از فلاسفه غرب از جمله كانت، اسپنسر و پل فولكيه همين سخن را