انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٩
گفتهاند. «١» طبيعى است كه وقتى خدا را علّتى در كنار ديگر علل و موجودى مانند ديگر موجودات بدانيم، گرچه براى گريز از تسلسل مجبوريم او را بدون علت بدانيم ولى ذهن ما ناخودآگاه در پى علت او مىگردد.
از سويى ديگر، در فلسفه غرب «ملاك نياز به علّت» به درستى روشن نشده است.
فيلسوفان غربى گمان كردهاند ملاك نيازمندى به علّت، «وجود» است و پنداشتهاند كه هر موجودى از آن رو كه وجود دارد، علّتى مىخواهد و حال آن كه اين درست نيست.
ملاك نيازمندى به علّت، فقر و احتياج، يعنى «امكان» است. وجود ناقص، يعنى موجودى كه وجود، ذاتى آن نيست و محتاج به ايجاد كننده است و براى وجود خويش علّت مىخواهد، امّا وجود محض و واجب و غنى و كامل، نيازمند به علّت نيست. او احتياج و نقص ندارد تا علّت بخواهد و به كمك علّت رفع نياز و نقص كند. او وجود واجب است و غنى مطلق و بى نياز از هر چيز. اين استدلال متعالى قرآن است كه مىفرمايد:
«انْتُمُ الْفُقَراءُ الَى اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِىُّ الْحَميدُ» (فاطر/ ١٥)
شما [همگى] به خداوند نيازمنديد و تنها خدا بىنياز و ستوده است.
بنابراين، ملاك نيازمندى به علّت، «وجود» نيست بلكه نقص، فقر و احتياج و «امكان» است.
وجود كامل، مطلق و بىنياز از علّت است و وجود ناقص، فقير و محتاج به علّت است. «٢»
با توجه به اين استدلال محكم آشكار مىشود كه حتى اگر مادّه را از حيث زمان، قديم و ازلى بدانيم، باز هم در نيازمندىاش به علّت خللى وارد نمىشود؛ زيرا اگر چه قديم زمانى است، قديم ذاتى نيست و فقر حاكم بر آن از حدوث ذاتىاش حكايت مىكند و او نسبت به قديم ذاتى و وجود كامل و غنى مطلق، متأخر و معلول و محتاج