انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٣٠
است و عقل از پذيرفتن اين ديدگاه ابا دارد. در اينجا به اشكال مهم آن اشاره مىشود:
چون دانشمندان مسيحى مسأله غير عقلانى تثليث را پذيرفتهاند و توان اثبات عقلىاش را نداشتهاند، اين مشكل پيش آمده است كه جمع ميان پيامبر بودن عيسى عليه السلام و دريافت وحى از يك سو و خدا بودن عيسى عليه السلام از سوى ديگر چگونه حاصل مىآيد.
براى حل اين مشكل مجبور شدهاند تحليلهايى در اين زمينه به دست دهند و از جمله مسأله وحى حضورى و فعلى خداوند را مطرح كردهاند. مشكل جديد، فهم و تبيين اين مسأله است. اگر مراد از وحى حضورى و فعلى آن است كه اشخاص با تزكيه و پاكسازى درونى، جان خويش را محل تابش انوار الهى كنند و به عبارت ديگر به صفات الهى آراسته گردند، اين ادّعا را دانشمندان همه اديان پذيرفتهاند و اختصاصى به پيامبران و يا عيسى عليه السلام ندارد و البته استعمال «وحى» بر آن درست نيست. و اگر منظور رسيدن به مقامى است كه خداوند به انسان الهام كند و بسيارى از حقايق را به او بفهماند، اين نيز ويژه پيامبران نيست و خداوند به بسيارى از بندگان خود الهام مىكند.
اما اگر منظور همان تجسّم و ظهور خدا در انسان به شكل مادّى و يا حلول روح الهى در كالبد انسان است، اين پندار داراى امكان عقلى نيست. همين اشكال به ادعاى ديگر هواخواهان اين نظريه نيز وارد است كه مىگويند روح خداوند در جان نويسندگان حلول كرده و آنان را به نگاشتن انجيل واداشته است. كتاب مقدس نيز كه در نظر همه مسيحيان قديم و جديد، اعتبار ويژهاى دارد، با اين تفسير از وحى همراهى ندارد بلكه فرازهاى متعددى از آن مؤيد همان وحى زبانى است. «١»