انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٣
نيست. اين امور مخلوق خدايند و براى نظام خلقت لازم هستند.
خيرات و شرور جدايىناپذيرند
خوبىها و بدىها در جهان از يكديگر جدا نيستند؛ چونان كه مثلًا جمادات از نباتات و نباتات از حيوانات جدايند. اشتباه است اگر گمان كنيم بدىها چيزىهايى هستند كه ماهيّتشان را بدى تشكيل داده است و هيچ گونه خوبى در آنها نيست و خوبىها نيز دستهاى ديگرند و جدا و متمايز از بدىها. خوبى و بدى آميخته به يكديگرند و جداناشدنى. در طبيعت آن جا كه بدى هست، خوبى هم هست و آنجا كه خوبى هست، بدى هم هست. خوب و بد چنان با هم سرشته و آميختهاند كه گويى با يك ديگر تركيب شدهاند، اما نه تركيب شيميايى بلكه تركيبى ژرف و لطيف؛ تركيبى از نوع تركيب وجود و عدم. عدم هيچ و پوچ است و نمىتواند در مقابل هستى جايى براى خود به دست آورد، ولى در جهان طبيعت، كه جهان قوّه و فعل و حركت و تكامل و تضاد و تزاحم است، همان جا كه وجودها هستند، عدمها نيز هستند. وقتى از نابينايى سخن مىگوييم، نبايد چنين انگاريم كه نابينايى چيزى خاص و واقعيتى ملموس است كه در چشم نابينا هست.
نه، نابينايى همان نبود بينايى است و خود واقعيتى خاص نيست.
خوبى و بدى همچون هستى و نيستىاند و بلكه اساساً خوبى عين هستى و بدى عين نيستى است. هر جا سخن از بدى مىرود، حتماً پاى نيستى و نبودن در كار است. بدى يا خودش از نوع نيستى است و يا هستى است كه مستلزم نوعى نيستى است؛ يعنى موجودى است كه خود، خوب است، ولى از آن رو بد است كه مستلزم نيستى است. ما نادانى و فقر و مرگ را بد مىدانيم، اينها ذاتاً نيستى و عدمند. گزندگان، درندگان، ميكربها و آفتها را بد مىدانيم و اينها ذاتاً نيستى نيستند، بلكه هستىهايى هستند كه مستلزم نيستى و عدمند.
اين نكته نيز مهم است كه شرور از خيرات جدايىناپذيرند؛ زيرا شرورى كه از نوع فقدانات و اعدامند (به عبارت ديگر خلأهايى از قبيل جهل و عجز و فقر كه در نظام آفرينش به چشم مىآيند)، از قبيل نبود قابليت و ظرفيتها و نقصان امكاناتند؛ يعنى در نظام تكوين براى هر موجودى، درجهاى از نقص هست و اين به علّت نقصان قابليت قابل است، نه به علّت امساك فيض تا ظلم يا تبعيض تلقى شود.