انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٩٨
چشم با آن همه ظرافت، پاشنه پا بدون ظرافت چشم، جسم مادّى، روح مجرّد، اعضا و جوارح و حواس ظاهرى و باطنى و همه اينها براى انسان لازمند و اين متفاوت بودن اجزاى مجموعه، ضرورى است و در غير اين صورت انسان، انسان كامل نخواهد بود.
با توجه به اين مثالها و اينكه هيچ كس و هيچ چيز حقّى بر خدا ندارد تا حقش از ميان برود، موضوع تفاوتها به هيچ وجه با حكمت و عدالت خداى متعال ناسازگار نيست و بلكه لازمه نظام احسن جهان خلقت است.
ايراد دوم: فناها و نيستىها
چرا انسان به دنيا مىآيد و پساز آنكه لذّت حيات را مىچشد و آرزو و ميل به جاويد ماندن در او پيدا مىشود، به ديار نيستى مىرود؟ آيا اين با عدالت خدا سازگار است؟
پاسخ: از پرسش برمىآيد كه پرسشكنندگان براى انسان يك حيات و زندگى بيشتر قائل نيستند و مرگ را پايان آن مىدانند و ايراد و پرسش مذكور مبتنى بر همين عقيده بىاساس است. امّا براساس فلسفه الهى، كه مرگ پايان زندگى انسان نيست، بلكه دروازه زندگى ابدى و جاودانه است، اين ايراد به طور كلّى منتفى است.
توضيح اينكه، هدف از زندگى دنيا جز اين نيست كه انسان را براى زندگى كاملتر و ابدى آماده كند و مرگ سرآغاز آن زندگى نوين است و بشر با مرگ از خانهاى موقّت به خانهاى ديگر، كه ابدى است، منتقل مىشود و كيفيت زندگى جاودانى او در آن خانه مربوط به چگونگى كردار و رفتار او در اين خانه است.
خلاصه آن كه اشكال مرگ از اينجا پيدا شده است كه آن را نيستى پنداشتهاند و حال آنكه مرگ براى انسان نيستى نيست، بلكه تحوّل و تطوّر است و خروج از يك نشئه و ورود در نشئه ديگر.
با تفسيرى كه از ماهيت مرگ به دست داديم، بىپايه بودن ايرادها روشن مىشود. در حقيقت، اين ايرادها از نشناختن انسان و جهان و به عبارت ديگر از يك جهانبينى ابتر و ناقص پديد مىآيند.
ايراد سوم: مصيبتها و بلاها
بلاها و مصيبتها، كه در نيمه راه انسان را به ديار نيستى مىبرند و يا در مدت زنده