انديشه دينى
 
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص

انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٨

است كه شما داريد مى‌كشيد؛ اگر شما يك متر خط كشيديد، فاعل اين يك متر خط هستيد. اين خط يك مترى را در مقابل يك خط دو مترى كه بگذاريد، فاقد يك متر ديگر است، اما آن يك متر ديگر كشيده نشده است، نه اين كه عدم آن يك متر كشيده شده است. هر چه كه شما در دنيا بدى مى‌بينيد، بالاخره وقتى تحليل مى‌كنيد، مى‌بينيد آن چيزى كه مى‌گوييد بد، يا خودش نيستى و فقدان است يا يك هستى است كه آن هستى نه از جنبه هستى‌اش بد است، بلكه از آن جهتى كه منشأ يك فقدان شده است، بد است. كورى بد است. خود كورى فقدان است اما عملى كه منجر به كورى مى‌شود، خود آن عمل از آن جهت كه يك عمل و يك كار است، يك هستى است. يك كسى كس ديگر را كور مى‌كند و اين كار نام ظلم به خودش مى‌گيرد و ظلم بد است. درست است كه ظلم بد است؛ اما ظلم را بايد تحليل كنيد. چرا ظلم بد است؟ آن كسى كه با كارد چشم ديگرى را درمى‌آورد، آيا اين از آن جهت كه نيرو است، نيرو داشتن او بد است؟ آيا اراده داشتن او بد است؟ آيا حركت كردن دستش بد است؟ آيا برندگى چاقويش بد است؟ اگر همه اينها وجود داشته باشد و فقط منجر به آن كورى و نيستى نشود، بد است؟ ظلم است؟ نه؛ تمام اين هستى‌ها از آن جهت صفت بدى به خود مى‌گيرند كه منتهى مى‌شوند به يك فقدان و يك كورى. فقر چرا بد است؟ چون نيستى است. ضعف چرا بد است؟ چون نيستى است. جهل چرا بد است؟ چون نيستى است. تمام هستى‌هايى هم كه منجر به اين نيستى‌ها بشوند، به خاطر رابطه‌شان با اين نيستى‌ها، صفت بدى را به خود مى‌گيرند ... پس اشكال ثنويت رفع شد كه مى‌گفتند: ما دو سنخ هستى داريم: يك سنخ آن بايد به يك فاعل مستند شود و سنخ ديگر به فاعل ديگرى. معلوم شد كه نه، اصلًا نيستى از آن جهت كه نيستى است، فعل نيست. لافعل است. فرضاً ما قائل به تباين خير و شر بشويم و آن اصل را از ثنويين قبول كنيم كه اينها تباين ذاتى با يكديگر دارند و چون تباين ذاتى دارند، پس آنچه كه منشأ خير است، نمى‌تواند منشأ شرور باشد و آنچه منشأ شرور است، نمى‌تواند منشأ خير باشد، از جاى ديگر مى‌گوييم اصلًا اين شرور و نيستى‌ها در مقابل هستى‌ها حقيقت و واقعيتى ندارند كه ما براى هستى‌ها بخواهيم فاعل‌