انديشه دينى - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠١
درون هر شرّى، خيرى و بلكه خيراتى نهفته است و هر شرّى مقدّمه خير است؟
عدمى بودن شرور
تحليلى ساده نشان مىدهد كه ماهيت شرور، عدم است؛ يعنى شرور همه از نوع نيستى يا منشأ نيستى و عدمند. مقصود اين نيست كه آنچه به نام شرّ شناخته مىشود، وجود ندارد تا گفته شود اين خلاف حقيقت است؛ زيرا با حس خود مىبينيم كورى و كرى و جهل و ناتوانى و زلزله و بيمارى و غيره وجود دارد و نه مىتوان منكر وجود اينها شد و منكر شرّ بودنشان. نيز مقصود اين نيست كه چون شرّ عدمى است، پس شرّى وجود ندارد، پس انسان وظيفهاى ندارد كه با بدىها مبارزه كند و بايد به وضع موجود هميشه رضايت دهد و آن را خوب بداند. مراد اين است كه شرور، همه، از نوع عدميات و فقدانات هستند و وجود اينها از نوع وجود كمبودها و خلأها است و از اين رو شرّ هستند كه خود نابودى و نيستى و يا كمبود و خلأ و يا منشأ نابودى و نيستى و خلأ و كمبودند و نقش انسان در نظام تكاملى جهان جبران كمبودها و پر كردن خلأها و كندن ريشههاى اين كمبودها است.
اين تحليل، گام نخست و مرحله اوّل است و اثرش اين است كه اين فكر را از مغز ما خارج مىكند كه شرور را چه كسى آفريده است و چرا آفريده است و چرا بعضى وجودات خيرند و بعضى شرّ؛ زيرا اين تحليل روشن مىكند كه آنچه شرّ است، از نوع هستى نيست، تا آفريده خدا باشد و بتوانيم سؤال كنيم كه چرا خداوند آنها را آفريده است، بلكه شرور از نوع خلأ و نيستىاند.
نسبى بودن شرور
صفات اشيا بر دو گونهاند: حقيقى و نسبى. چون صفتى براى چيزى در هر حال و با قطع نظر از هر چيز ديگر ثابت باشد، آن را «صفت حقيقى» مىناميم. صفت حقيقى آن است كه براى امكان اتصاف يك ذات به آن، فرض خود صفت كافى است، امّا «صفت نسبى» آن است كه فرض موصوف و صفت بدون فرض امرى سوم، كه طرف نسبت و مقايسه قرار گيرد، براى امكان اتصاف موصوف به صفت كافى نيست. بنابراين، هرگاه صدق صفت بر چيزى منوط به در نظر گرفتن امر ثالث و مقايسه باشد، صورت صفت را نسبى مىناميم؛ مثلًا حيات امرى حقيقى