إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٦٨ - جنگ دوم جنگ احد بود
او را هم ضربتى زد و دستش را جدا كرد پرچم را بدست چپش گرفت دست چپش را جدا كرد پرچم را بسينه چسبانيد حضرت ضربتى بر سرش زد كه از اسب بر زمين افتاد.
لشكر دشمن رو بفرار نهادند مسلمانان روى غنائم افتادند و سر گرم بردن آنها بودند پنجاه نفرى كه در درّهى كوه بفرمان پيامبر نگهبانى ميكردند ديدند برادرانشان سرگرم بردن غنيمتها ميباشند ترسيدند چيزى نصيب و بهرهى آنان نشود از فرمانده خود اجازه خواستند تا آنها هم بروند غنيمتى براى خود بردارند.
فرمانده بآنان گفت رسول خدا بمن فرمانداده كه از جاى خود حركت نكنم سربازان گفتند بتو چنين دستورى داده بما كه چنين امرى نكرده علاوه بر اين رسول خدا نميدانست كه سرانجام كار بكجا ميكشد همه رفتند بسوى غنيمت بدست آوردن و فرمانده خود را در آنجا گذاشتند خالد بن وليد از فرصت استفاده كرده از كمين جست و بر فرمانده آنان حمله كرد و او را كشت سپس از پشت سر پيامبر آمد نگاهى بآن حضرت كرد ديد يارانش دورش را گرفتهاند خالد بكسانى كه همراهش بود گفت دريابيد اين همان كسى است كه در جستجوى او ميباشيد.
همراهان خالد به رسول خدا حمله كردند، يكى شمشير ميزد ديگرى با نيزه حمله مىكرد، آن ديگر تير بسويش پرتاب مىنمود، گروهى با سنگ زدند ياران پيامبر هم ميجنگيدند و دشمن را از وى دور ميكردند سرانجام هفتاد نفر كشته شد باقيمانده رو بفرار گذاشتند