إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٤١٣ - حديث سليمان اعمش با منصور دوانيقى در فضل اهل بيت
در گذشتش و بعد زندگيش.
[حديث سليمان اعمش با منصور دوانيقى در فضل اهل بيت :]
نقل شده از كتاب اربعين شيخ قدوه اخطب الخطباء موفق الدين ابن احمد مكى با سندها از سليمان بن مهران اعمش ره گفت در آن ميان كه من شبى خوابيده بودم از صداى پاسبانان و كوبيدن در بيدار شدم بيمناك حركت كردم غلام را صدا زدم كه چه خبر است گفت فرستاده ابى جعفر منصور است سپس گفتم إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ بعد در را باز كردم.
فرستاده منصور گفت خليفه ترا مىطلبد او را اجابت كن رفتم لباسم را بپوشم با خود ميگفتم بسوى من نفرستاده اين ستمگر درين وقت شب مگر اينكه فضيلتى از فضائل امير المؤمنين را ميخواهد از من بپرسد و اگر آنچه از حقايق ميدانم بگويم ناچار مرا ميكشد و اگر خوددارى از گفتن كنم و بميل او بگويم جايگاهم دوزخ است سپس از زندگى نااميد شدم مأمورين هم مرا وادار برفتن ميكردند سپس زير لباسهايم كفن پوشيدم و حنوط كردم كمر براى مردن بستم اهل و عيالم و فرزندان را وداع نمودم با مامورين بيرونشدم عقل و خردم چيزى را نميفهميد تا اينكه بر منصور وارد شدم.
سلام كردم بيمناك و پنهانكننده خود بودم به سوى من اشاره كرد و دستور نشستن داد از ترس او نه نشستم و نگاه كردم ناگاه ديدم عمرو بن عبيد در پيش اوست وقتى او را ديدم فكرى كردم بعد مرتبه دوم سلام كردم و نشستم.
منصور دانست كه در من بيمى از اوست بمن گفت نزديك من بيا نزديك او شدم بوى حنوط از من شنيد سپس گفت واى، واى بر تو اى