إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٤٦ - داستان اشجع و خالد بن وليد
دادم جاى شكى نيست غير اينكه خالد از او بيمناك بود.
سپس عباس گفت هر طور صلاح ميدانى اى پسر ابى قحافه، عباس على را صدا زد سپس امير المؤمنين بسوى او آمد و در كنار عباس نشست عباس باو گفت همانا ابا بكر ميخواهد داستان را از تو بپرسد حضرت فرمود: اى عمو اگر او مرا ميخواند نمىآمدم ابو بكر گفت اى ابا الحسن مانند توئى باين كار راضى مىشود حضرت فرمود چكارى ابو بكر گفت مسلمانى را بناحق كشتى از آدمكشى خسته نميشوى همانا آدمكشى را شعار خود قرار دادهاى؟.
امير المؤمنين متوجه او شد و گفت امّا نكوهش تو مرا در كشتن مسلمانان پناه بخدا ميبرم اينكه مسلمانى را بغير حق بكشم زيرا هر كس كشتن بر او واجب شد نام اسلام از او برداشته مىشود و امّا كشتن من اشجع را اگر مسلمانى تو هم مانند اسلام اوست كه فايدهى بزرگى بردهاى ميگويم من عذرى ندارم مگر از طرف خدا او را نكشتم مگر بدستور پروردگارم تو بحلال و حرام از من آگاهتر و داناتر از من نيستى اشجع نبود مگر مردى زنديق و منافق و همانا در خانهى او بتى است از سنگ كه بآن تبرك ميجست بعد پيش تو مىآمد از عدالت و دادگرى خدا نيست كه مرا بازجوئى كند در باره كشتن بت پرستان و زنديقان و منافقان.
امير المؤمنين سخنش را گسترش داد سپس مغيرة بن شعبه و عمار ياسر بين آن دو فاصله افكندند على را سوگند دادند سپس خاموش گرديد ابى بكر را هم سوگند دادند او هم خوددارى كرد.
ابو بكر به فضل بن عباس گفت، اگر مىدانستى ترا بخون اشجع