إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٣٤٢ - داستان اشجع و خالد بن وليد
بسوى شمشير برم زمين را از گوشت شما سير ميكنم مانند كشتن كفتار و مانند ريختن مگس.
واى بر تو، تو و صاحبت آن كس نيستيد كه مرا بكشيد من همانا كشندهام را مىشناسم روز و شب در جستجوى مرگم و نميتواند مانند تو كسى مرا اسير كند اگر ارادهى اين كار كنى ترا پشت همين مسجد ميكشم سپس خالد خشم كرد و گفت مرا مانند شير تهديد ميكنى و مرا مانند روباه ميترسانى من با حرف از تو نميترسم و نيست مانند تو مگر كسى كه كردارش پيرو گفتارش باشد.
امير المؤمنين ٧ فرمود: هر گاه گفتهى تو اين باشد پس آنچه دلت ميخواهد انجام ده و علىّ شمشير بروى خالد كشيد آهسته بر او زد چون خالد نگاه كرد برق ديدگان علىّ و درخشش ذو الفقارش را ديد كه در دست او است و آماده مرگ او شده مرگ را آشكارا ديد خالد پنهانشد و عرضكرد يا ابا الحسن من تا اينجا حاضر نبودم حضرت با پشت ذو الفقار بر دوش خالد زد او را از اسب چپه كرد على ٧ خيال نداشت دستش را هنگامى كه بلند كرد برگرداند بدين جهت بدوش خالد زد تا او را نسبت بترس ندهند.
بياران خالد از كار امير المؤمنين هولى عجيب و بيمى سخت رخ داد بعد فرمود چه شده شما را از بزرگتان با جان استقبال نميكنيد بخدا سوگند اگر فرمانتان براى من باشد سرهايتان را برگيرم و اين كار براى من آسانتر است بدست من از چيدن حنظل بر دست بندگان با همين روش در بارهى غنائم داورى ميكنيد اف بر شما باد.
سپس مردى كه متنى بن صباح و مردى خردمند بود از ميان