إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٧ - شرح دادن داستان اصحاب كهف
سپس برايش ايستادند گوسفندان را بصاحبانشان رد كرد با سرعت بآنان رو آورد سگ چوپان هم از او پيروى كرد سپس يهودى عرضكرد اى على سگ چوپان چه رنگ بود و اسم آن حيوان چه بود.
حضرت على ٧ فرمود:
لا حول و لا قوة الّا باللَّه العلىّ العظيم
امّا رنگ سگ ابلق بود و اما نامش قطمير بود چون جوانان بسگ نگاه كردند بعضى از آنان گفت ميترسيم اين سگ با صدايش ما را رسوا كند او را با سنگ دورش كردند.
چون سگ نگاه كرد و ديد اصرار دارند او را دور كنند بروى دمش نشست با زبانى روان بسخن آمد و فرياد ميزد اى گروه چرا مرا برميگردانيد و حال اينكه من گواهى ميدهم كه خدائى جز خداى يكتا وجود ندارد شريك براى او نيست مرا واگذاريد تا شما را نگهبانى كنم از دشمنانتان پس او را بر گردنهايشان ميكشيدند.
گفت چوپان مرتب آنان را ميبرد تا بر فراز كوهى رساند ناگهان غارى بر ايشان پيدا شد كه نامش وصيد بود و در برابر غار چشمه و درختان ميوهدار پيدا شد از ميوههاى درختان خوردند، از آب چشمه نوشيدند شب آنان را فرا گرفت وارد غار شدند خداوند بعزرائيل فرشتهى مرگ فرمانداد جان آنان را بگير.
خداى عزّ و جلّ به هر يك از آنان فرشتهاى موكل كرد كه آنان را از راست بچپ و از چپ براست ميگرداند و خداوند وحى كرد بخازنين خورشيد پس خورشيد از غار آنان برميگشت بطرف راست و بسوى چپ ميرفت.
سپس چون دقيانوس از عيد برگشت پرسيد كه جوانان كجا رفتند