إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ٢٩٣ - شرح دادن داستان اصحاب كهف
آشفته و پراكنده شد اختلاف آراء پيدا كردند اين سخنها بگوش پادشاهى از پادشاهان فارس رسيد كه نام آن سلطان دقيانوس بود با يك هزار سوار رو آورد تا وارد شهر اقسوس شد آنجا را پاى تخت خود قرار داد.
كاخى در آن شهر ساخت كه درازايش يك فرسخ در يك فرسخ بود در آن كاخ نشستنگاهى اختيار كرد كه درازايش يك هزار ذراع بود تمام اطرافش آيينه كارى بود چهار هزار ستون از طلاى ناب داشت يك هزار قنديل از طلا بود كه زنجيرهاى نقره داشت و با خوشبوترين روغنها روشن ميشد در طرف شرق آن مجلس هشتاد باغچه بود و در طرف غربش هشتاد باغچه چنين بود كه هر گاه خورشيد مىتابيد در آن مجلس هر جور كه دل سلطان ميخواست دور ميزد.
و در آن تختى از طلا بود كه طولش هشتاد ذراع در چهل بود پايههاى تخت از طلا با نگينهائى از جواهر و بر فراز آن بالشهاى كوچك بود در طرف راست تخت هشتاد كرسى از طلا با نگينهاى زبرجد سبز بود كه فرماندهانش را نشانده و در طرف چپ آن تخت هشتاد كرسى از طلا با نگينهاى ياقوت سرخ كه پادشاهان روم را نشانده بود بعد بر فراز تخت ميرفت و سپس تاجش را بر سر ميگذاشت.
يهودى پرسيد اى امير المؤمنين تاج او از چه بود حضرت فرمود:
لا حول و لا قوة الا باللَّه
تاجش از طلاى مشبّك بود براى آن تاج هفت ركن بود بر هر ركنى لؤلؤ سفيدى ميدرخشيد مانند چراغ در شب تار پنجاه غلام از اولاد پسران پادشاهان روم اختيار كرده بود و گوشوارههاى ديباج در گوش آنان كرده و شلوارهاى رنگين در پاى