إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٧١ - حديث حارث همدانى
پروردگار جهانيانست حجت خداست بر تمام مردم. او بزرگ جوانان بهشت است، باب نجات امت است، فرمان او فرمان من است، اطاعت او اطاعت من است و همانا هر گاه باو نگاه مىكنم بياد مىآورم ستمهائى كه پس از من بر او وارد مىشود.
گويا مىبينم او بحرم و مزار من پناه آورده اما كسى او را پناه نميدهد او را در خواب به سينهام مىچسبانم و فرمان مىدهم كه از مدينه بيرون رود، او را مژدهى شهادت ميدهم از مدينه بسوى قتلگاهش زمين كربلا كوچ مىكند گروهى از مسلمانان او را يارى مىكنند اينان بزرگان شهيدان امت منند در روز قيامت.
بعد رسول خدا و اطرافيانش گريه كردند بطورى كه صداى ضجه و گريهى آنان بلند شد سپس پيامبر بلند شد و مىگفت بار إلاها بتو وامىگذارم آنچه را كه اهل بيتم پس از من مىبينند بعد هم وارد منزلش گرديد.
[حديث حارث همدانى]
شيخ مفيد از اصبغ بن نباته روايت كرده كه حارث همدانى بر امير المؤمنين ٧ با گروهى از شيعيان كه منهم با آنان بودم وارد شد حارث هنگام راه رفتن پاهايش تا ميخورد زمين را با پا خط مىكشيد حارث مريض هم بود با اين حال بسوى على ٧ رو آورد او در پيش على مقام و منزلتى داشت.
حضرت امير المؤمنين فرمود: چطور مىبينم ترا اى حارث عرض كرد روزگارم بپايان رسيده اى امير المؤمنين دشمنى شيعيانت بر در خانهات مرا ميسوزاند حضرت فرمود دشمنى آنان در چه چيز است عرضكرد در بارهى تو و امتحان و گرفتارى از طرف تو، و يكى از آنان