إرشاد القلوب ت رضایی - دیلمی، حسن بن محمد - الصفحة ١٣٧ - معجزات و كرامات آن سرور و اطلاع بر دلها و نفوس
شبث بن ربعى، عمرو بن حريث، محمّد بن اشعث در شمارهى كسانى بودند كه از كوفه بجنگ آن حضرت رفتند و با او در كربلا جنگيدند تا او را شهيد كردند و اين داستان از نشانههاى آن حضرت است.
مردى از قبيلهى بنى مراد كه نامش رباب بن رياح بود گفت:
در بصره بعد از جنگ جمل بالاى سر امير المؤمنين ايستاده بودم ناگاه عبد اللَّه عباس آمد و عرض كرد يا امير المؤمنين مرا حاجتى بسوى تو است حضرت فرمود: حاجت را بمن معرفى مكن پيش از آنكه ياد آورى كنى ميدانم پيش من آمدهاى كه براى مروان بن حكم امان بگيرى سپس ابن عباس عرض كرد: اى امير مؤمنان دوست دارم او را امان دهى حضرت فرمود: براى خاطر تو او را امان دادم برو او را بياور تا با من بيعت كند او را با خوارى بياور.
اندكى درنگ كرد ناگاه ابن عباس آمد و مروان حكم پشت سر او سوار بود امير المؤمنين فرمود: بيا كه با تو بيعت كنم مروان گفت:
بيعتى كه در او حفظ و نگهدارى نفس باشد حضرت فرمود: با تو بيعت نمىكنم بر آنچه كه در نهاد تو است همانا بظاهر امر با تو بيعت مىكنم دست را دراز كرد سپس امير المؤمنين بيعت كرد.
چون او بيعت كرد فرمود: اى پسر حكم همانا تو ميترسى سرت درين گودى قرار گيرد خاموش باش كه خدا منع مىكند اين كار بشود تا وقتى كه از پشت تو سر كشانى بيرون آيند و برعيت پادشاهى كنند آنان را از روى بيداد و ستم ذليل و خوار نمايند، كاسههاى ناگوار به آنان بچشانند، مروان گفت: براى كسى كه