شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٨٨ - مرتد شدن كاتب وحى به سبب آن كه پرتو وحى بر او زد آن آيت را پيش از پيغامبر
فلسف: مخفف فلسفه. رگ فلسف: كنايت از گرايش به فلسفه يونانى.
در بيتهاى گذشته بيان كرد كه خود را ناقص و فقير و متعلم بايد دانست تا پرتو علم مرد حق بر دل تابد و دل را روشن كند. اگر تابش آن نور برود دل تاريك گردد. سپس فرمود بايد از راه طاعت به درگاه خدا سجده آورد. اين سجده و طاعت در روز قيامت گواه خواهد بود. سپس براى دفع توّهم اين كه زمين چگونه گواه عمل آفريدگان تواند بود گفت نه تنها زمين بلكه همه موجودات گويا هستند. اما جز مردان حق و صاحبان دل سخنان آنان را نمىشنوند و در نمىيابند. چنين حقيقت را جز از راه رياضت و صافى كردن نفس و يا از راه تعليم از پيمبران نتوان دريافت. فيلسوف كه مىخواهد از راه برهان عقلى حقيقتها را دريابد در مىماند. بايد بدو گفت حال كه در دانستن حقيقت ناتوانى برو سر خود را به ديوار بزن (بمير) ... فيلسوف باور نمىكند كه ستونى تواند ناله بر آرد.
او نمىتواند دريابد كه اولياى خدا حقيقت اشياء را از راهى جز راه حواس ظاهرى در مىيابند. او اين حقيقت را پندارى مىخواند كه از غلبه سودا در باور كنندگان آن پديد شده است. حالى كه تباهى درون و كفر باطن اوست كه دلش را سياه كرده و در پوششى از انكار در آورده تا هر چه را ببيند و يا دريابد به نوعى تأويل كند. فيلسوف گويد شيطان و تاثير او در فكر انسان پندارى است بىپا، حالى كه وجود او در همان لحظه در پنجه ديو گرفتار است. سپس فلسفى را گويد: تو منكر آنى كه شيطان بر تو دست يافته است. پس در خود و خيالات شيطانى خود بنگر.
اين خيالات و انكارها نشانه آن است كه شيطان بر تو مسلّط است، آن چنان كه كبودى در پيشانى كسى نشانه آن است كه دچار بيمارى ماليخولياست. سپس گويد هر كس در دل شكّى داشته باشد يا در دل او گراييدنى از حق بود او چون فيلسوف است كه مىكوشد با سفسطه حقيقت را منكر شود. او گاه مىكوشد تا خود را معتقد نشان دهد اما روش فيلسوفانه وى موجب رو سياهى او گردد چنان كه در سخنان