شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١١ - باز گشتن به حكايت زيد
|
در شب بد رنگ بس نيكى بود |
آب حيوان جفت تاريكى بود |
|
|
سر ز خفتن كى توان برداشتن |
با چنين صد تخم غفلت كاشتن |
|
ب ٣٦٩٢- ٣٦٩٠ پيش كردن: پيش انداختن، رهنما ساختن:
|
ترسم از اين پيشه كه پيشت كند |
رنگ پذيرنده خويشت كند |
|
(نظامى، مخزن الاسرار، ص ١١٥) بد رنگ: كه رنگى نامطبوع دارد، ناپسند، نابدلخواه:
|
چون مزاج آدمى گل خوار شد |
زرد و بد رنگ و سقيم و خوار شد |
|
٤٤/ ٣ و مقصود از شب بد رنگ حيات اين جهانى است.
در اين جهان كه عالم محسوس است از يك سو حقيقت براى همگان پوشيده است و از سوى ديگر حواس در محيطى محدود توانند انسان را رهنما باشند.
درك حقيقت را تنها عقل تواند كرد. حواس چون پردهاى ظلمانى پيش ديده عقل را گرفته است. اگر عقل راهبر آدمى شود پردههاى حسى را خواهد سوخت و آدمى را به آب حيات كه بقاى به خداست خواهد رساند. چنان كه مىدانيم در داستان خضر آمده است كه در ظلمات چشمهاى است كه اگر كسى از آن چشمه بنوشد حيات جاودانى خواهد يافت. دنياى مادى همانند ظلمات، و درك عقلانى همانند آب حيات است. آن آب حيات را در همين ظلمات و با كوشش و رنج دادن تن خاكى توان به دست آورد. در جاى ديگر اين بيان روشنتر است:
|
كه بدين راه در بدى نيكى است |
آب حيوان درون تاريكى است |
|
(سنايى، حديقه، ص ٨٩)
|
سير جسم خشك بر خشكى فتاد |
سير جان پا در دل دريا نهاد |
|
|
چون كه عمر اندر ره خشكى گذشت |
گاه كوه و گاه دريا گاه دشت |
|