شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢١٠ - باز گشتن به حكايت زيد
مرگ: زندگانى دنيوى كه فانى است.
آب حيات: آب زندگانى، كنايت از بقاء باللَّه.
شب رفتن: استعارت از شتاب كردن در كار در اين جهان كه حقيقت آشكار نيست.
شب رود: عمر پايان يابد.
هر يك از مرحلههاى جمادى، نباتى، حيوانى، انسانى، حياتى است پس حيات، و هر يك از مرحله بعدى مرتبه كمال است نسبت به مرحله پيش. پس مرگ صورى مردن نيست و به حقيقت آغاز زندگانى تازه است و آن كه به زندگانى اين جهان پايبند است و دل از آن نمىكند به مرگ آويخته، و آب حيات را كه بقاى ابدى است واگذارده. مردمان به عالم خاكى و حيات صورى اين جهان كه به حقيقت مرگ است ديده دوختهاند. و در باره آب حيات يعنى بقاى جاودانى گمانها برند. اگر كسى خواهان آب حيات است بايد بكوشد و بينديشد و ببيند كه از جمادى تا به اين مرحله چه مرحلهها را پشت سر نهاده و بداند كه جهان مادى پايان اين سير نيست. اگر چنين انديشيد و از خدا يارى خواست گمانها اندك اندك از ميان مىرود و به فرمودهى مولانا صد آن به نود مىرسد، نه آن كه بكلى از ميان رود، چنان كه به بقاى ابدى يقين كند چه چنين يقين خاص گزيدگان است و شبهت و القاى شيطان دامن گير همگان. در بيتهاى پيش گفت كه راه رسيدن به حقيقت به روى همه بسته است، و اين بستگى در را در اينجا به شب تشبيه كرده است. در اين تاريكى بايد كوشيد و اگر نكوشى گذشت زمان منتظر تو نخواهد شد.
|
اى به شبان خفته ظن مبر كه بياسود |
گر تو بياسودى اين زمانه ز گشتن |
|
|
خويشتن خويش را رونده گمان بر |
هيچ نشسته نه نيز خفته مبر ظن |
|
ناصر خسرو
|
در شب تاريك جوى آن روز را |
پيش كن آن عقل ظلمت سوز را |
|