شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٠٩ - باز گشتن به حكايت زيد
ديوا: (ديو+ الف خطاب) و ديو استعارت از نفس نافرمان است:
|
خانه ديو است دلهاى همه |
كم پذير از ديو مردم دمدمه |
|
٢٥٢/ ٢ جفان: جمع جَفنه: كاسه.
جواب: جوابى: جمع جابيه: حوض.
جِفانٍ كَالْجَوابِ: مأخوذ است از قرآن كريم (سبا، ١٣).
عدم: نيستى.
مناصب: جمع منصب: مقام و علاقههاى دنيوى، وسيلت، اسباب.
فيلسوفان عدم را ضد وجود مىدانند. و عرفا مىگويند عدم نيز چون وجود قدرت حق تعالى است. اما بايد توجه داشت كه مقصود آنان از عدم، عدم لغوى نيست. بلكه گويند همه اشياء در علم حق ثابت است و آن صورتها متصف به ثبوتند نه وجود، و چون خدا خواهد، آنها را موجود مىسازد. مخاطب مولانا در اين بيتها نفس آدمى است كه آن را به ديو همانند كرده است. ديوان در خدمت سليمان بودند و براى او كاسههاى بزرگ مىساختند ديو نفس نيز بايد در خدمت سليمان عقل باشد. سپس مىگويد تو از مرگ و عدم مىترسى، حالى كه عدم نيز، در خدمت حق لرزان است چرا كه محكوم حكم اوست. تو از ترس مردن دست به وسيلتها مىزنى، و در بيمى كه مبادا اين زندگى از دستت برود. حالى كه اين جان كندن است و زندگى حقيقى عشق به خدا و محو شدن در هستى اوست.
|
چيست جان كندن سوى مرگ آمدن |
دست در آب حياتى نازدن |
|
|
خلق را دو ديده در خاك و ممات |
صد گمان دارند در آب حيات |
|
|
جهد كن تا صد گمان گردد نود |
شب برو ور تو بخسبى شب رود |
|
ب ٣٦٨٩- ٣٦٨٧