شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٧ - بيان آن كه فتح طلبيدن پيغامبر
فاعقلوا: (جمله فعليه) پس تعقل كنيد، پس بينديشيد.
ما زاغ: از ما (حرف نفى)+ زاغ (مفرد مذكر فعل ماضى، از حق به يك سو نشد، خطا نكرد)+ م (ضمير جمع). مأخوذ است از قرآن كريم «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغى-» چشم به يك سو خطا نكرد و از حد در نگذشت» (نجم، ١٧).
صَبّاغ: رنگرز، و در اينجا مقصود پروردگار است و تعبير مأخوذ است از آيه «صِبْغَةَ اللَّهِ وَ مَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّهِ صِبْغَةً ...» (بقره، ١٣٨).
در پايان گفتگوى ركابدار با امير مؤمنان سخن امام اين بود كه او از خود گذشته است و كسى را كه فناى راه حق است پرواى اميرى و خلافت نيست. و چون جاى اين سؤال است كه پس غزوههاى پيغمبر با مشركان عرب و سرانجام فتح مكه به دست او براى چه بود مولانا بدين پرسش پاسخ صريح نمىدهد، چه با ستودن پيمبر به اوصافى خاص پاسخ روشن خواهد بود كه اگر غرض پيغمبر از گرفتن مكه دستيابى به مال و جان بود از دنيا و آن چه در آن است ديده نمىپوشيد و زندگانى را چنان بر خود سخت نمىگرفت. او از عشق پروردگار چنان مست بود كه ديدهاش از حق منحرف نمىگرديد و چنان به خدا پرداخته بود كه به اين جهان و زيباييهاى آن نمىنگريست:
|
به سوداى جانان ز جان مشتغل |
به ذكر حبيب از جهان مشتغل |
|
|
به ياد حق از خلق بگريخته |
چنان مست ساقى كه مىريخته |
|
(بوستان، بيتهاى ١٦٤٦- ١٦٤٧)
|
چون كه مخزنهاى افلاك و عقول |
چون خسى آمد بر چشم رسول |
|
|
پس چه باشد مكه و شام و عراق |
كه نمايد او نبرد و اشتياق |
|
|
آن گمان و ظن منافق را بود |
كو قياس از جان زشت خود كند |
|
|
آبگينه زرد چون سازى نقاب |
زرد بينى جمله نور آفتاب |
|
ب ٣٩٥٨- ٣٩٥٥