شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٨ - بيان آن كه فتح طلبيدن پيغامبر
مخزنهاى افلاك و عقول: آن چه در فلكها و زمين است آن چه در جهان و در انديشه گنجد.
طبيعت مردمان چنان است كه طنيت ديگران را در آينه تصور خود مىبينند.
طالب دنيا پندارد همگان چون او دنيا طلبند. مولانا چنان كه روش اوست در تمثيل مىگويد اگر كسى بر چشم خود شيشه زردى نهد و از پس آن بنگرد همه جا را زرد خواهد ديد. پس منافقى دنيا طلب كوشش اولياى خدا را در هدايت مردمان ناشى از دنيا طلبى و يافتن رياست مىداند و درون تيره وى بدو مجال انديشيدن نمىدهد تا بينديشد كه پيمبر به آسمان و زمين چشم ندوخت و از مال دنيا حبّهاى نيندوخت. چنين كس را شام و عراق به چه كار آيد.
|
بشكن آن شيشه كبود و زرد را |
تا شناسى گرد را و مرد را |
|
|
گرد فارس، گرد سر افراشته |
گرد را تو مرد حق پنداشته |
|
|
گرد ديد ابليس و گفت اين فرع طين |
چون فزايد بر منِ آتش جبين |
|
|
تا تو مىبينى عزيزان را بشر |
دان كه ميراث بليس است آن نظر |
|
|
گر نه فرزند بليسى اى عنيد |
پس به تو ميراث آن سگ چون رسيد |
|
ب ٣٩٦٣- ٣٩٥٩ شيشه كبود و زرد: آن چه مانع ديدن حقيقت است. و احتمالًا از كبود و زرد مقصود آسمان و مادون آسمان است كه فيلسوفان مادى مىپنداشتند آسمان و زمين به خودى خود پديد آمدهاند.
گرد: استعارت از ظاهر.
مرد: ولى خدا، گزيده حق.
فارس: سوار.
گرد فارس: استعارت از جسم خاكى او كه چون ديگر مردم است:
|
خاك بر باد است بازى مىكند |
كژ نمايى پرده سازى مىكند |
|