ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٩٦ - شب عاشورا و سخنان حضرت و اصحاب
غلام أبى ذر غفارى نيز نزد او سرگرم اصلاح شمشير آن حضرت ٧ بود و پدرم اين (اشعار را كه خبر از بىوفائى و بىاعتبارى دنيا دهد) ميخواند: و (برخى اين اشعار را چنين بنظم در آوردهاند):
|
١- اف بتو اى روزگار يار ستمگر |
چند بصبح و پسين چه گرگ تناور |
|
|
٢- بر كنى از يار و دوست افسر و همسر |
نيست قناعت و را باندك و كمتر |
|
|
٣- كار همانا است سوى حضرت داور |
هر كه بود زنده راه من رود آخر |
|
و اين اشعار را دو بار يا سه بار از سر گرفت تا اينكه من آن را فهميدم و مقصود او را دانستم، پس گريه گلوى مرا گرفت ولى خوددارى كرده خاموش شدم، و دانستم بلاء نازل گشته، و اما عمهام پس او نيز شنيد آنچه را من شنيدم و او چون زن بود و زنان دل نازك و بىتابتر ميباشند نتوانست خوددارى كند و از جا جسته دامن كشان با سر و روى باز بيخودانه بنزد آن حضرت دويده گفت: وا ثكلاه (اى عزاى و مصيبت من) كاش مرگ من رسيده بود و زنده نبودم، امروز (چنان ماند كه) مادرم فاطمه و پدرم على و برادرم حسن از دنيا رفتهاند! اى باز مانده گذشتگان، و اى دادرس بازماندگان! حسين ٧ باو نگاه كرده فرمود: خواهرم، شكيبائيت را شيطان از دستت نربايد، (اين سخن را فرمود) و اشك چشمانش را گرفت و فرمود: اگر مرغ قطا را در آشيانهاش بحال خود مىگذاردند (آسوده) مىخوابيد.
(مترجم گويد: اين مثلى است از مثلهاى عرب، و قطا مرغى است شبيه بقمرى يا كبوتر، و داستانى دارد كه ميدانى در مجمع الامثال ج ٢ ص ١٢٣ نقل كرده است) زينب گفت: اى واى بر حال من آيا تو بناچارى خود را بمرگ سپردى (و تن بدان دادهاى)؟ اين بيشتر دل مرا ريش كند، و بر من سختتر