ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٢١ - فصل(٢) احوال حسن بن حسن مثنى
بن حسن خود را بعقب كشيد تا گاهى كه حجاج از او غافل شد بسوى عبد الملك (بن مروان كه آن هنگام خليفه بود و در شام اقامت داشت) رهسپار شد و بدر سراى او ايستاده اجازه ملاقات ميخواست، يحيى بن ام الحكم بر او گذشت و چون او را بديد نزد او آمده بر او سلام كرد و از آمدنش بشام و احوالش پرسيد سپس باو گفت: همانا من هنگام ملاقاتت در پيش عبد الملك سودى بتو خواهم رساند، و هنگامى كه حسن بن حسن بر عبد الملك درآمد عبد الملك باو خوش آمد گفت و با خوشروئى آماده پاسخ دادن بدرخواست او شد، و حسن بن حسن را زودتر از عادت سپيدى موى فرا گرفته بود پس عبد الملك در حالى كه يحيى بن ام الحكم نيز در مجلس خليفه حاضر بود بحسن گفت: اى ابا محمد سپيدى مو و پيرى زود بسراغ تو آمده؟
يحيى بن ام الحكم گفت: اى امير المؤمنين ٧ چرا چنين نباشد! آرزوهاى مردم عراق او را پير كرده، گروههاى مردم (از اين سو و آن سو) بنزد او مىآيند و او را بآرزوى خلافت مياندازند (و اندوه نرسيدن بآن او را پير كرده)! حسن بن الحسن رو باو كرده گفت: بخدا پذيرائى بدى از من كردى، اين گونه نيست كه تو ميگوئى بلكه ما خاندانى هستيم كه موى ما زود سپيد شود، و عبد الملك اين سخنان را مىشنيد پس بحسن گفت: آنچه بخاطر آن باينجا آمدهاى بيان كن، او جريان گفتار حجاج را باو بازگو كرد، عبد الملك گفت: حجاج را چنين كارى نرسيده و من براى او نامهاى مىنويسم كه اين كار را نكند، پس نامهاى بحجاج نوشت و جايزهاى نيكو بحسن بن حسن داد، و چون حسن از نزد عبد الملك بيرون آمد يحيى بن ام الحكم او را ديدار كرد، پس حسن براى بدرفتاريش در حضور عبد الملك با او درشتى كرد، و باو گفت: اين چه چيزى بود كه بمن وعده كردى (و بر خلاف آن رفتار نمودى؟) يحيى باو گفت: آرام باش كه بخدا سوگند هميشه خليفه از تو انديشه دارد و ميترسد، و اگر ترس از تو نبود خواستهات را نمىپذيرفت و من در باره نيكى بتو كوتاهى نكردم. (يعنى اين سخن من موجب گشت كه بيم تو در دل او بيفتد و حاجتت را روا سازد).