ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٩٩ - فصل(٩) داستان سيد حميرى و اشعار او
١- اى كسى كه بر شتر سخت و تندرو سوار گشته و بسوى مدينه روانى و بوسيله آن شتر راههاى دور و دراز (يا پست و بلند) را درهم پيچى.
٢- خدا تو را هدايت كند هر گاه جعفر بن محمد را ديدار كردى پس بآن ولى و آن پاكيزه زاده بگو:
٣- آگاه باش اى ولى خدا و اى پسر ولى خدا، من بسوى خداى مهربان توبه ميكنم، و سپس باز گشت ميكنم.
٤- بسوى تو از گناهى كه زمان درازى بدان رفتم، و همواره در باره آن با هر مرد زيان آورى مبارزه كردم.
٥- و گفتار من در باره پسر خوله (يعنى محمد بن حنفيه- و خوله نام حنفيه است) دينى نبود كه من بدان واسطه دشمنى با نژاد پاك و پاكيزه (شما) داشته باشم.
٦- ولى از وحى پيغمبر ما كه در آنچه گفته است دروغگو نيست روايت شده:
٧- كه ولى خدا مانند شخص ترسان و نگران سالها از ديدگان ناپديد شود.
٨- و دارائى آن گمشده را قسمت كنند چنان كه گويا از دنيا رفته و در ميان سنگهاى قبر پنهان شده.
٩- پس اگر ميگوئى چنين نيست پس گفتار تو حق است و آنچه تو ميگوئى مسلم است بىآنكه تعصبى در آن باشد.
١٠- و خدا را گواه ميگيرم كه گفتار تو بر همه مردمان از فرمانبردار و گنهكار حجت است.