ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ١٦٩ - شرح حال زيد بن على بن الحسين ع
شد اين بود كه آن جناب نزد هشام بن عبد الملك در شام رفت، و هشام مردم شام را براى ورود او بمجلس گرد آورده بود و دستور داده بود جاى نشستن را چنان بر او تنگ كنند كه نتواند نزديك هشام برود، پس زيد (چون بر او درآمد) باو فرمود: همانا در ميان بندگان خدا كسى بالاتر از آن نيست كه سفارش و وصيت به پرهيزكارى و ترس از خدا كند، و نه كسى پستتر از آن است كه ديگران او را بتقوى و پرهيزكارى سفارش كنند، و من تو را اى امير المؤمنين سفارش بتقوى و ترس از خدا ميكنم پس از خدا بترس، هشام گفت: تو آن كس هستى كه خود را شايسته خلافت ميدانى و اميد آن دارى؟ تو كجا و خلافت اى بىمادر! جز اين نيست كه تو فرزند كنيزى هستى؟ زيد فرمود: من كسى را در مرتبه و منزلت پيش خدا بالاتر از پيغمبرى كه بر انگيخته ندانم و او فرزند كنيزى بود، و اگر پسر كنيز بودن موجب كم شدن رتبه و مقام بود برانگيخته نميشد، و آن كس اسماعيل فرزند ابراهيم عليهما السّلام است (كه فرزند هاجر بود و او كنيزى بيش نبود)، پس پيغمبرى و نبوت مرتبهاش نزد خدا بالاتر است يا خلافت اى هشام؟ و از اين گذشته چگونه كم رتبه است مردى كه پدرش رسول خدا ٦ است و فرزند على بن ابى طالب ٧ ميباشد؟ پس هشام از مجلس برخاسته و به پيشكار مخصوص خود گفت:
اين مرد نبايد در ميان لشكر من (يا حوزه شام) شب را بروز در آورد، پس زيد بيرون آمده ميگفت هرگز گروهى تيزى شمشير را ناخوش نداشتهاند جز اينكه زبون و خوار گشتهاند (يعنى هر كه از شمشير بترسد بايد تن بخوارى و ذلت دهد) و از شام بيرون آمد و چون بكوفه رسيد مردم كوفه گردش انجمن كردند و پيوسته با او بودند تا اينكه براى جنگ با او بيعت كردند (و آماده جنگ با بنى اميه گشتند) ولى پس از آن (كه جنگ در گرفت) بيعتش را شكسته او را واگذاردند، پس آن جناب كشته شد و چهار سال در ميان آن بيوفا مردم بدار آويخته بود و يكتن از ايشان نبود كه از اين كار جلوگيرى كند، و يا