ترجمه ارشاد شيخ مفيد - رسولي محلاتي، سيد هاشم - الصفحة ٩٢ - ورود حضرت به زمين كربلا
سپس عمر بن سعد فرياد زد: اى لشكر خدا سوار شويد، و ببهشت مژده گيريد، پس لشكر سوار شده تا هنگام غروب بنزد حسين ٧ و يارانش يورش بردند، در آن هنگام حسين ٧ جلوى خيمه خود نشسته بود و بر شمشير خود تكيه زده و سر بر زانو نهاده خواب رفته بود، خواهر آواز خروش لشكر شنيد، بنزديك برادر آمده گفت: برادر آيا اين هياهو و آواز خروش را نشنوى كه نزديك شده؟ حسين ٧ سر برداشت و فرمود: همانا من رسول خدا ٦ را اكنون در خواب ديدم كه بمن فرمود: تو بنزد ما خواهى آمد، پس خواهرش (كه اين حرف را شنيد) مشت بصورت زده فرياد كرد: واى، حسين ٧ باو فرمود:
خواهرم واى بر تو نيست، آرام و خموش باش خدايت رحمت كند، پس عباس پيش آمده عرض كرد:
برادر جان لشكر بنزد تو آمد!؟
حضرت برخاسته بعباس فرمود: برادرم تو بجاى من سوار شو (يا فرمود: جانم بقربانت سوار شو) و بنزد اينان برو و بايشان بگو: چيست شما را و چه ميخواهيد، و از سبب آمدن ايشان پرسش كن، پس عباس با گروهى حدود بيست نفر سوار كه در ميان ايشان بود زهير بن قين و حبيب بن مظاهر بنزد آن لشكر آمده عباس بآنان فرمود: چه ميخواهيد و چه اراده داريد؟ گفتند: دستور از امير رسيده كه بشما پيشنهاد كنيم بحكم او تن داده و تسليم شويد يا با شما جنگ كنيم؟ فرمود: پس شتاب نكنيد تا بنزد أبى عبد اللَّه بروم و سخن شما را بعرض آن حضرت برسانم، آنان باز ايستاده گفتند: برو و اين پيغام را باو برسان و هر پاسخى داد نيز باطلاع ما برسان، پس عباس بتنهائى بنزد حسين ٧ بازگشت كه جريان را بعرض رساند، و همراهان او (يعنى زهير و حبيب و ديگران) آنجا در جلوى لشكر ايستاده با آن مردم سخن